تبليغاتX
ايرانفرا

ايرانفرا

 

گرامي باد ياد 19 آبان، پنجاه و سومين سالروز تيرباران نماد مردم‌گرايي و جمهوري‌خواهي ملي ايران، مظهر غرور ايراني و تنديس آزادي، شهيد ملي دكتر حسين فاطمي

 

 

اولين وسيله‌ي ما و بهترين اسلحه‌ي ما براي حفظ ايران داشتن آزادي است. ايران را بايد ايراني حفظ كند با ابزار آزادي، يعني توده ايران، يعني تمام افراد ايراني‌. توده و اجتماع تا آزاد نباشد و آزادي نداشته باشد نمي‌تواند به وظيفه خود عمل كند، ...  پس هر كس آزادي را محدود كند به استقلال وطن آسيب رسانده و هركس به استقلال وطن آسيب برساند، خائن و پليد است.

ديدگاه دكتر حسين فاطمي درباره‌ي همرهي و نه رودررويي استقلال و آزادي در نخستين شماره نشريه «باختر امروز» با عنوان «خدا‌، ايرا‌ن‌، آزادي»

 

                                      

 

19 آبان ماه‌،  پنجاهمين و سومين سالگرد تير باران مردي است كه يك تاريخ بر شرافت، بزرگواري و پاكي او گواهي مي‌دهد‌؛ دكتر سيد‌ حسين فاطمي‌ روزنامه‌نگار دلير و متعهدي كه هم در جايگاه يك فعال سياسي و هم در پايگاه وزير امور خارجه دولت ملي مصدق‌،  هيچ‌گاه به ضد ارزش‌هاي خود بدل نشد‌. برپاكننده‌ي تز ملي كردن صنعت نفت‌، پيشنهاددهنده‌ي پديداري جبهه ملي ايران، وزير خارجه و معاون سياسي- پارلماني و سخنگوي كابينه شادروان دكتر محمد مصدق از تبار مردان سرزمين قلم بود كه قلم را زبان خدا مي‌دانست.

روانشاد دكتر فاطمي از نخستين فرزندان مام ميهن است كه فن روزنامه‌نگاري را به طور آكادميك فرا گرفت و آن را يكسره در خدمت منافع ملي و نه كامجويي فردي قرار داد. ايشان آن هنگام كه به تاريخ مرداد 1324 رهسپار پاريس گشت‌‌، در كنار آموختن دانش حقوق و دريافت درجه دكتراي حقوق سياسي به فراگيري آكادميك رشته روزنامه‌نگاري كمر همت بست‌. روانشاد فاطمي به نيكي دريافت كه بذر استبداد جز در يك جامعه‌ي استبدادي مجال رويش نمي‌يابد. از اين روي همزمان با كنش سياسي به كار فرهنگي در كسوت يك روزنامه‌نگار روي آورد، ‌شايد به سهم خويش در سترون نهادن اين كشتزار استبداد پرور نقشي ايفا نمايد. چون به ميهن بازگشت‌‌، به انتشار روزنامه ماندگار «باختر امروز» همت گماشت‌. ايشان در تبيين خط‌مشي و راهبرد «باختر امروز» يادآور شد‌: «باختر امروز از مصالح علف‌خورها‌‌، پا برهنه‌ها‌، گرسنه‌ها و بي‌كفن‌ها دفاع خواهد كرد‌. اين روزنامه متعلق به ميليون ها مردمي است كه در اثر ضعف و ناتواني در شرايط زندگي عصر حجري و يا قرون وسطايي باقي مانده‌اند و از دنياي قرن بيستم خبري ندارند.»

                                    

دكتر فاطمي از درستكارترين، راستين‌ترين و سرسخت‌ترين مدافعان آزادي مطبوعات در ايران است كه تا به امروز ركن چهارم دموكراسي نام گرفته شده است. ايشان نسبت به دارندگان زر و زور كه از پرتو افكني مطبوعات بر تاريكخانه ذهن و درون خويش سخت هراسناك بودند و به ياران مطبوعات به ديده توطئه‌گر مي‌نگريستند و به هر شيوه‌‌ي شبه قانوني و فراقانوني در هر روزنامه و گاهنامه‌اي را تخته مي‌خواستند‌، سخت مي‌تاخت. ايشان در سيزدهمين شماره «باختر امروز‌» با عنوان «آزادي قلم را نمي‌توان كشت‌» آورد‌: « زور نامشروع از روزنامه وحشت و هراس دارد. همه ديكتاتورها كه طلوعشان با جلال و جبروت و غروبشان با خفت و ذلت و خواريست‌، مطبوعات را خار راه خود مي‌دانند‌، ولي روزنامه‌ها تا دم قبر آنها را بدرقه مي‌كنند‌.»

فاطمي‌؛ ‌برپاكننده‌ي تز ملي كردن صنعت نفت كه در كنار پيشوايش- دكتر مصدق- با تلاش و كوشش فراوان توانست دست تاراجگران بيگانه را از اين سرمايه سترگ ملي كوتاه سازد‌. مردي كه دوست و دشمن‌، بر استقلال‌جويي و بيگانه‌ستيزي او هم دل و هم‌زبان بودند. هيچ‌گاه خوانشي از ‌«استقلال‌ ملي‌» و «بيگانه‌ستيزي» ارائه نمي‌داد كه سركوب كننده حقوق حقه و آزادي‌هاي مشروع مردم سرزمين خود باشد‌. ايشان ‌به بهانه‌ي استقلال بر چهره‌ي آزادي پنجه نمي‌كشيد‌، او استقلال را در درون آزادي يكايك ملت و آزادي را در گرو استقلال ملي مي‌جست‌، و اين همان تزي شد كه مردم ايران در انقلاب 57 فرياد كشيدند. ديدگاه دكتر حسين فاطمي درباره‌ي تعامل و نه تقابل استقلال و آزادي در نخستين شماره «باختر امروز» با عنوان «خدا‌، ايرا‌ن‌، آزادي» رخ مي‌نمايد‌: «اولين وسيله‌ي ما و بهترين اسلحه‌ي ما براي حفظ ايران‌، داشتن آزادي است. ايران را بايد ايراني حفظ كند. يعني توده ايران‌؛ يعني تمام افراد ايراني‌. توده و اجتماع تا آزاد نباشد و آزادي نداشته باشد نمي‌تواند به وظيفه خود عمل كند... . پس مي‌گوييم هر كس آزادي مشروع ملت ايران را محدود كند‌، به استقلال ايران لطمه زده‌. هر كس به استقلال ايران لطمه زند خائن و پليد است‌.»

 

نگاه استعمارگريز و استبدادستيز فاطمي او را بر آن داشت تا در كنار پيشوايش‌- محمد مصدق- در ديوان لاهه و شوراي امنيت به افشاي توطئه‌ي تجاوزگران انگليس و عناصر وابسته‌ي دروني ‌(دربار و مجلس‌) كشمكش و كوشش نمايد. شگفت نيست كه او هدف مخالفان گسترده دولت ملي روانشاد مصدق از چپ و راست‌، مذهبي و غير مذهبي قرار گرفت و دو مرتبه نيز ترور شد.  او هميشه مي‌‌گفت‌ كه‌: «كشته شدن در راه نجات يك ملت‌، بزرگترين سرمايه‌ها و عظيم‌ترين افتخارات است.» دكتر فاطمي پس از نخستين ترور در سرمقاله نشريه خويش آورد‌: «من نمي‌دانم دولت چرا مي‌ترسد از اين كه به مردم بگويد در يك جنگ بزرگ مرگ و زندگي وارد شده‌ايم‌؟ چرا وحشت دارد از اين كه صاف و صريح ملت را با خبر كند از اين كه در اين مبارزه يا بايد همه‌چيز را از دست داد يا بايد استقلال و آزادي را حفظ كرد. مگر ملت هند در مبارزه‌اش قند و شكر‌، قماش‌، منسوجات نخي‌،  كاديلاك و اشياي لوكس از امريكا و اتنگليس وارد مي‌كرده‌؟ مگر نهضت گاندي درهاي تمام كارخانه‌هاي پارچه‌بافي «يورك شاير‌» را تخته نكرد‌؟ شوخي نمي‌كنم. اگر مي‌خواهيم آزاد و مستقل زندگي كنيم‌، اگر كارمان به آنجا برسد بايد پيرهن كرباس بر تن كنيم و پاي برهنه راه برويم‌، از حشو و زوايد زندگي كم كنيم تا لباس شرافت و مردانگي آن چنان كه در خور يك ملت صاحب تاريخ تمدن است بر تن كنيم...»

مافياي قدرت و ثروت كه منافع كلان خود را در خطر مي‌ديدند با متهم كردن ايشان و روانشاد دكتر مصدق به بي‌ديني و لامذهبي از يك سوي و ارتباط با عوامل بيگانه در بلوك شرق از ديگر سوي،  در پي آن آمدند تا چهره اين درستكارترين و شريف‌ترين فرزندان ملت را مخدوش نمايند تا زمينه‌هاي از ميان برداشتن ايشان را فراهم سازند. اما شادروان فاطمي هرگز گامي پس نكشيد و در سخنراني آتشيني در ميتينگ بهارستان به تاريخ بيست‌و پنجم مرداد 1332 آشكارا شاه را انگليسي و نوكر بيگانه خواند و رسماً خواهان برچيده شدن نظام سلطنتي و برپايي جمهوري شد.

 

        

چند روز پس از آن كه كودتاي ننگ‌آور 28 مرداد رخ داد‌، نوبت در به ‌دري دكتر فاطمي نيز فرا رسيد. زمانه چنان تقرير كرد كه او به جوخه آتش و اعدام سپرده شود و پيشوايش تبعيدي احمد‌آباد گردد. فاطمي مورد تازش اوباش چماقدار‌، شعبان بي‌مخ‌هاي قمه‌كش كه از سوي رژيم كودتا نيروهاي خود‌جوش مردمي خوانده مي‌شدند قرار گرفت و به شدت زخمي شد، به گونه‌اي كه با برانكار از بيمارستان شهرباني به زندان و از زندان به بي‌دادگاه نظامي برده مي‌شد‌ و در همان حال دراز‌كش بر روي برانكار محاكمه مي‌شد. او در همان زمان كه زخمي تيغ تيز ناداني و جهالت بود و با تن نيمه‌جان در حبس به سر مي‌برد‌، در نامه‌اي به مرحوم آيت‌الله زنجاني دردمندانه مي‌گويد‌: «به خواهرم بفرماييد‌، ابداً متأثر نباشد‌. برعكس‌، افتخار كند كه برادرش واسطه و دلال فروش وطن نشد و به احساسات و عقايد ملت‌ سر تعظيم و تكريم فرود آورد. تمام مردم اين كشور كه شرف دارند‌، امروز برادر او به شمار مي‌آيند. ولي در غير اين صورت يك برادري داشت كه از خجالت هيچ‌جا نمي‌‌‌توانست خود را معرفي كند. قربانت!»

دستور تيرباران و اعدام فاطمي از لندن در سند شماره 104584 به تاريخ 30 سپتامبر 1953 صادر شد‌: «تا آنجايي كه از مطالب روزنامه‌ها استنباط كرده‌ام‌، اوضاع آن قدرها هم بد پيش نمي‌رودمصدق مشكل ايجاد خواهد كرد. با توجه به اين كه در حمام خون كشته نشد ، به نظر من بهترين راه‌حل ‍ براي او تبعيد است. اما در مورد فاطمي اگر دستگير شد‌، بهترين راه اعدام است.» به دنبال دستور مكتوب لندن‌، «سر دنيس رايت»- سفير بريتانيا كه به دست دكتر فاطمي در ماجراي ملي كردن صنعت نفت از تهران اخراج شده بود و كينه ژرفي از وي به دل داشت - به تيمور بختيار گفت‌: «در نخستين فرصت مشتي در دهان او بكوب تا بداند هيبت امپراتوري بازي‌كردني نيست.» به راستي كه دكتر فاطمي هم چون مصدق كيفر كوتاه كردن دست (خلع ‌يد) بيگانه و مافياي ثروت دروني از منابع ملي اين ديار را  پس داد. همو كه دكتر مصدق هميشه درباره‌اش مي‌گفت‌: «اگر ملي شدن صنعت نفت خدمت بزرگي است كه در مملكت شده‌، بايد از آن كسي كه اول اين پيشنهاد را مطرح نمود‌، سپاسگزاري كرد. و آن كس شهيد راه وطن دكتر حسين فاطمي است. در تمام مدت همكاري با اين جانب‌، حتي يك ترك اولي هم از آن مرد بزرگوار ديده نشد. »

در پايان فرمان تيرباران وي با اين كه غير نظامي بود و اقدام مسلحانه نكرده بود با تأييد اعلي حضرت همايوني در ساعت 4 بامداد 19 آبان 1333 اجرا شد و تن زخمي و رنجديده‌ي ‌ايشان با زحمت به ميدان تير لشكر دو زرهي برده و به جوخه اعدام سپرده شد و در آنجا آماج گلوله‌هاي رژيم كودتا قرار گرفت. تنها درخواست شادروان دكتر حسين فاطمي در واپسين دم زندگي ديدار دكتر مصدق بود كه البته پذيرفته نشد. دكتر فاطمي در واپسين لحظه‌هاي زندگي و پيش از آن كه گلوله‌ي ددمنشان سينه‌اش را بشكافد‌، «مرگ زيبا در راه وطن‌» را به خوبي به نگاره درآورد: «مرگ حق است و من از مرگ ابايي ندارم‌؛ آن هم چنين مرگ پرافتخاري. من مي‌ميرم تا نسل  جوان ايران از مرگ من عبرتي گرفته‌، با خون خود از وطنش دفاع كرده و نگذارد جاسوسان اجنبي بر اين كشور حكومت نمايند. من درهاي سفارت انگليس را بستم‌، غافل از اين كه تا دربار هست‌، انگلستان سفارت لازم ندارد.» خدايش بيامرزاد . . .

  

                                          

 

بن‌مايه:

روزنامه یاس نو ۶ آبان ۱۳۸۳- علي نيك جو 

با سپاسي ويژه از وبلاگ مدیران هشتادی

 

براي آگاهي بيشتر از زندگي‌نامه و كنش‌هاي سياسي دكتر فاطمي به تارنگارهاي زير بازگرديد:

http://www.geocities.com/bakhtar_emrooz/fatemi.htm

http://www.khat-e-mosaddegh.blogfa.com/post-29.aspx

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 0:6  بدست فرامرز بيگدلو 

 

 

بر پايه‌ي يك اشتباه تاريخي كه شوربختانه در جامعه فراگيري  پيدا كرده است، تاريخ رسمي شاهنشاهي (و نه ملي) ايران را برابر با همان تاريخي مي‌گيرند كه در روزهاي پاياني سال 1354 توسط هيات حاكمه اعلام شد. بر پايه‌ي آن مصوبه، تاريخ هجري خورشيدي تبديل به تاريخ شاهنشاهي شده بود و در آن راستا رسانه‌ها آگاه نمودند كه از آغاز سال 1355 خورشيدي به‌ كارگيري اين تاريخ اجباري است، بدين سان كه به جاي 1355 خورشيدي بايد 2535 شاهنشاهي نوشته شود. بدون توجه به اينكه براساس چه سند و استدلالي دو رقم واپسين آن (35) گزينش شده است.

 

افسوس اينجاست كه در چند روز گذشته برخي وبلاگ‌ها و تارنگارهايي كه درباره‌ي آيين بزرگداشت روز جهاني كوروش بزرگ يادداشت‌هايي را نگاشته بودند و همچنين پيام‌هاي كوتاهي كه از سوي دوستان دريافت نمودم، همه نشان از به كارگيري اين "غلط مصطلح" بود، به گونه‌اي كه امسال را سال 2566 شاهنشاهي نام نهاده بودند. متاسفانه اين اشتباه پيشتر نيز در فرستادن پيام‌هاي شادباش نوروزي در پيام‌هاي كوتاه و رايانامه‌ها (ايميل‌ها) تكرار شده بود.

 

منطق گفته نشده‌ي برگزيدن اين گاهشماري ساختگي (2535 در سال 1355 خورشيدي) اين بوده است كه در سال 1320 خورشيدي (بركناري رضاشاه و به پادشاهي رسيدن محمدرضا پهلوي)، دو رقم پاياني برابر با دو صفر گردد (2500) و پس از آن هر سالي كه از سلطنت شاه جديد گذشت يك سال به آن دوهزار و پانصد سال افزوده گردد و در واقع نخستين سال سلطنت شاه جديد برابر با آغاز سده‌ي اخير باشد. بر اين اساس هرگاه براي ساده نمودن عدد سال، دو رقم نخست حذف شد (يعني دو هزار و پانصد، همانند هم‌اكنون كه به جاي گفتن سال هزار و سيصد و هشتاد و شش، تنها مي‌گوييم سال هشتاد و شش) ، دو رقم پاياني نمايانگر سالهاي گذشته از سلطنت وي باشد.

 

اگر فرديد (منظور) از آغاز گاهشماري نوين ايران بنياد گزاردن آغاز شاهنشاهي و تاج‌گذاري كورش بزرگ بوده باشد، اين رويداد در تاريخ 550 پيش از ميلاد رخ داده است. اما چنانچه اين آغاز برابر با زادروز كورش بزرگ بوده باشد كه اين رخداد در 590 پيش از ميلاد (و يا با احتمال كمتر در در 576 پيش از ميلاد) بوده است. اينك با يك شمارش سرانگشتي درمي‌يابيم كه بر پايه برداشت نخست از آغاز گاهشماري، تاريخ راستين شاهنشاهي ايران هم‌اكنون (در سال 1386 خورشيدي) مي‌بايست 2557 بوده باشد (550+2007)، و بر اساس برداشت دوم، تاريخ درست شاهنشاهي ايران اكنون مي‌بايد 2597 بوده باشد (590+2007) (و يا به احتمال كمتر 2583 (576+2007) بوده باشد) و نه 2566.  

با چنين بازنمودي اندكي درنگ كنيد كه چگونه عدد گِرد شده‌ي 2500 در سال 1320 خورشيدي (1941 ميلادي) با اين تاريخ‌ها برابر بوده است؟ 2531 سال (و يا 2517 سال) پس از زاده شدن كورش بزرگ و  2491 سال پس از تاج‌گذاري وي. ضمن اينكه پيروزي او در بابل و صدور فرمان منشور ملل، به سال 539 پيش از ميلاد (2480 سال پيش از 1320 خورشيدي) روي داده است و امسال نزديك به 2546 سال از آن تاريخ گذشته است و نه 2566 سال!  

 

گذشته از اين بايد يادآور شد آيا مي‌توان تاريخ پيدايش يك ملت را با تاريخ آغاز شاهنشاهي در آن سرزمين پيوند زد يا نه؟ افزون بر اين پرسش‌هاي ديگري نيز پديدار مي‌گردد كه چرا اساسا آغاز شاهنشاهي هخامنشيان (پارسي‌‌ها) به عنوان شروع گاهشماري در انديشه‌ها جاي گرفته است؟ مگر مادها ايراني نبودند؟ چرا مبدا تاريخ را به جاي آغاز شاهنشاهي، آغاز شهريگري (تمدن) در اين سرزمين در نظر نگرفته‌اند. مگر پيش از شاهنشاهي، تمدن در ايران وجود نداشت؟ چرا پيامبري زرتشت (بدون نگرش به دين‌مدار بودن آن و تنها به عنوان نمادي ملي در جايگاه يگانه پيامبر ايراني/آريايي) براي آغازگري تاريخ ديده نشد؟ (همانگونه كه در بسياري از كشورها ميلاد مسيح، در كشورهاي اسلامي هجرت پيامبر اسلام ديده شده است). چرا كوچ آرياييان، پيدايش نوروز، پيروزي فريدون، زايش مهرپرستي (همگي با گمانه‌زني برآوردپذير بودند) و مهمتر از همه برپايي شهريگري‌ها يا شهرآييني‌هاي (تمدن‌هاي) كهن ده هزار ساله (كه يادمان‌هاي آن در جاي جاي اين كهن بوم و بر تاكنون به يادگار مانده است) به عنوان آغاز گاهشماري در نظر گرفته نشده‌اند. مگر نه اينكه كهن بودن و ماندگاري و قدمت تاريخي يك ملت مايه سرفرازي آنان مي‌باشد (چنان كه اكنون يهوديان به آن مي‌بالند)

 

 

 

افزون بر همه‌ي اينها چرا بايد يك شاه هم‌روزگار (معاصر) كه مخالفان نسبتا زيادي در گروه‌هاي گوناگون سياسي، اجتماعي، فرهنگي و فكري داشته است و هرگز نمي‌توانسته است نماد همبستگي ملي قلمداد گردد، از نمادهاي ملي استفاده ابزاري نموده و خود را با پادشاهان افسانه‌اي كه ريشه در فرهنگ، آيين و انديشه‌هاي كهن يك ملت دارند، مقايسه نمايد؟ آيا تاريخ دگربار كساني را همچون كوروش و داريوش و ...  خواهد ديد؟ بر پايه اين تاريخ‌سازي ساختگي، شاه پيشين نه تنها خود را هم ارز كوروش بزرگ و داريوش بزرگ نهاده بود، بلكه براي هدف‌هاي سياسي خود، ارج آنان را نيز تا جايي كه ممكن بوده، پايين آورده بود. چنان كه ديديم چگونه آغاز شاهنشاهي كورش بزرگ براي برابري با سال و روز آغاز سلطنت ايشان دستخوش دگرگشت مي‌شده است، و يا چگونه آسودگي خفتن كوروش بزرگ را به بيدار بودن خود پيوند داده بود، ناآگاه از اينكه كورش بزرگ براي ديگر ملت‌ها نيز ارج و احترام قائل بود و حقوق بشر را شايسته‌ي همه ملت‌ها مي‌دانست، اما سلطان متاخر اين حقوق را حتا براي ملت خود نيز روا نمي‌دانست.

 

 

نكته‌ي اندوه‌بار اين است كه چنين كاربردهاي ابزاري از نمادهاي هويتي ايران چه در آن هنگام و چه اكنون، بهره‌اي جز ضربه زدن به تاريخ، هويت و فرهنگ ملي گذشته و كنوني ايران نداشته است. كنش هيات حاكمه‌ي وقت، همان‌گونه كه شرح آن رفت، و احتمالا به دستور دربار انجام شده بود، نه تنها مردم را ميهن‌دوست‌تر نكرد، بلكه فرياد اعتراض و پرخاش بسياري از لايه‌هاي مذهبي و سنتي جامعه آن روز ايران را برانگيخت و سبب شد كه بيشتر ملت مسلمان ايران در برابر تاريخ ايران باستان جبهه‌گيري نمايند و دشمني و مبارزه‌ي خود را از رژيم حاكم، به ايرانيان باستان تعميم دهند. بدين سان و با اين رفتار، جناح‌هاي مذهبي‌تر بيش از پيش مشروعيت يافته و ميهن‌دوستان بيشتر به حاشيه رفتند. افزون بر اينكه زير همين فشارها نخست وزير پسين (شريف امامي) كه به تازگي بر صندلي صدارت تكيه زده بود، براي فروكش كردن موقتي بحران‌ها و گلايه‌ها در يك كنش يك سويه اين قانون را برچيده و دگربار تاريخ پيشين را قانوني نمود تا تنها ميوه‌ي آن قانون دلزده كردن مردم آن زمان، از تاريخ و فرهنگ ملي و نمادهاي ايران كهن باشد.

خود را فريب ندهيم، به روزنامه‌ها و نوشتارهاي چاپ شده‌ي آن دوران بازگرديد تا ببينيد چند درصد مردم از برگزاري جشن‌هاي 2500 ساله خرسند بودند؟ چند درصد مردم از نمادهاي هويني ملي استفاده كرده و به آن دلبسته بودند؟ به جرات مي‌توان گفت ملي‌گرايي در دوران كنوني بسيار گسترده‌تر از هنگامه‌اي است كه پژواك طبل ميهن‌گرايي ايراني گوش فلك را كر كرده بود، و همواره از نمادها، يادمان‌ها و آيين‌هاي ملي استفاده‌ي ابزاري مي‌شد.  

 رخدادي كه اكنون نيز خطر آن حس مي‌شود: استفاده ابزاري از نمادهاي ملي براي ماندگاري در قدرت. در اين چند سال گذشته اگر گرايش به سوي ملي‌گرايي و ميهن‌پرستي روز افزون بوده است، يك دليل بيشتر نداشته است: نمادها و آيين‌ها و فرهنگ ملي مهجور واقع شده بودند و بنابراين خودشان بودند و هيچ ملازمتي و همرهي با مفاهيمي كه مردم از آن بيزار باشند، نداشتند. شما به سادگي مي‌توانيد اكنون استفاده ابزاري از سروده‌هاي ملي و ميهني به ويژه "اي ايران" را بنگريد. زماني كه اين آهنگ را از تلويزيون دولتي مي‌شنوم ترديدي ندارم كه به انتخابات نزديك شده‌ايم. يا زماني كه "ايران ايران" محمد نوري يا "وطن" عليرضا عصار را مي‌شنوم، مي‌پندارم كه احتمالا تهديدي براي امنيت داخلي پديد آمده است كه ممكن است كشور را با بحران روبرو كند. زماني كه نگاره تخت جمشيد را بر روي پلاكاردي در خيابان مي‌بينيد ناخودآگاه به ياد آگهي‌هايي انتخاباتي مي‌افتيد. هنگامي شاهنامه روايت مي‌شود به گونه‌اي نادرست به دين پيوند مي‌خورد. آن گاه كه قطعنامه‌اي قرار است صادر شود، دم از سربلندي و آشتي‌ناپذيري و تسليم نشدن ايرانيان از آغاز تاريخ پيدايش ايران تاكنون سخن به ميان مي‌ايد و ... .

 

بيانديشيم و بدانيم كه نمادهاي ملي بايد ملي (وابسته به ملت و همگان) بمانند و نه حكومتي. چه اين حكومت شاهنشاهي باشد چه جمهوري اسلامي و چه هر گونه‌ي ديگر حكومت.   

 

جاويدان و پاينده ايران و سرفراز ايرانيان  

 

 

 

بن‌مايه‌ها:

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 20:24  بدست فرامرز بيگدلو