تبليغاتX
ايرانفرا

ايرانفرا

دوست مبارز و آزاديخواه، رشيد اسماعيلي گرامي حاشيه‌اي را درباره‌ي يك يادداشت از تيرداد گرانقدر درباره بايستگي گفتگوي گروه‌هاي گوناگون و بازخواني نقادانه گذشته براي شناسايي آرمان، اهداف و راهبردهاي آتي نگاشته بود. از آنجايي كه ضرورت دستيابي به يك نگرش و رويكرد مشترك الزام مي‌دارد كه گفتگوهاي نقادانه پي گرفته شود، از اين رو چند نكته را كه در يادداشت رشيد عزيز از ديدگاه من داراي برخي دوگانگي‌هايي بودند و يا بازنمود بيشتري را ايجاب مي‌نمودند، به صورت خصوصي مطرح نمودم كه ايشان بهتر ديدند كه اين نقدها را به گونه‌ي يك يادداشت مستقل مطرح نموده و سپس پاسخ‌هايي را درباره‌ي آن در يادداشت پسين ارائه نمايند.

ضمن سپاس از كنش روادارانه رشيد گرامي، شايسته است كه اشاره كنم، انديشه‌هاي ليبرال بيش از هر ديدمان ديگري در آرمان، هدف، راهبرد و تاكتيك، به ديدگاه‌هاي ناسيوناليسم آزاديخواه ايراني كه چارچوب خود را با مفهوم "منافع ملي" تعريف و تبيين مي‌كند، نزديك است. هر دو گروه آرزوي ايراني آزاد، آباد و يكپارچه را دارند. آزادي‌خواهي، دموكراسي و مردمسالاري، رشد و توسعه اقتصادي و سياسي، توجه به منافع ملي، عرفي‌گرايي، رواداري انديشه، آيين و فرهنگ و بسياري از آرمان‌هاي ديگر از جمله اشتراكات اين دو طيف فكري هستند. تنها تفاوت اولويت دادن و ارحج دانستن برخي از اين هدف‌ها بر ديگر اهداف است كه اميد مي‌رود با گفتگوهاي دوجانبه، دستيابي به يك رويكرد مشترك فراهم گردد.    

 

              

 

نقدي چند بر يک حاشيه . . .

درباره‌ي اين يادداشتت بايد بگويم گرچه كاملا با بندهاي يك و دو و حتا سه و چهار با تو هم عقيده‌ام اما نقدي چند هم داشتم. به صورت كلي من در اين يادداشتت تناقضاتي را مي‌بينم.

 

نخست اينكه اساسا يا شما دموكراسي را قبول داريد كه پس دفاع از رضاشاه چندان معقول و منطقي به نظر نمي‌رسد چرا كه رضاشاه با وجود خدمات بسياري كه در راه پديد آوردن دولت مدرن و تغيير ساختار قدرت از ايلي-عشيره‌اي به يك قدرت يگانه‌ي ملي و نيز نوسازي نهادها و توسعه برخي زيربناها داشت، نه تنها خدمتي به دموكراسي نكرد (كه البته شايد شرايط آن دوران اين گونه هم ايجاب مي‌كرد) كه حتا در دوره دوم حكومت خود بسياري از آزاديخواهان را سركوب و برخي از روشنفكران آزادانديش كه نقش بسزايي هم در مدرنيته ايران داشتند از جمله همين داور، تقي‌زاده و فروغي و بسياري ديگر را هم كنار گذاشت. يا اينكه شما دموكراسي را قبول نداريد و توسعه آمرانه را مي‌پذيريد كه در اين حالت سخن‌راندن از دموكراسي (در بند پنج و شش) چندان منطقي نمي‌نمايد.  

 

دوم اينكه (من از اين سخن شخص شما را منظورم نيست). چندي است نقد دكتر مصدق اساسا به عنوان يك راه براي نشان دادن دگرانديشي و آزادانديشي جلوه‌گر شده است. من هم قبول دارم كه هيچ انساني (به معناي مطلق آن) غيرقابل نقد نيست، اما هنگامي كه يك رخداد، فرد يا گروهي تنها براي نقد كردن نقد مي‌شود و نه براي روشن كردن زواياي تاريك، شايد ديگر نتوان آن نقد را چندان عقلايي دانست. من چندين بار از دكتر غني‌نژاد در مورد آلترناتيو ملي‌نشدن نفت پرسيدم اما متاسفانه پاسخ دقيقي دريافت نكردم، آيا اين اشتباه تاريخي مصدق بود كه نفت را از حلقوم دولت بريتانيا بيرون كشيد؟ چنانچه دولت‌هاي پس از كودتا (به ويژه هويدا) كه مستقيما هم با پشتيباني شخص محمدرضاشاه فعاليت مي‌كردند نمي‌دانستند يا نمي‌توانستند چگونه از درآمد نفتي براي توسعه استفاده كند تقصير مصدق بود كه نفت را ملي كرد؟ آيا خودبزرگ‌بيني شاه كه متاسفانه عمده رجال سياسي ايران (به ويژه سلاطين) در طول تاريخ اين كشور به آن دچار بوده‌اند، از پيامدهاي ملي شدن نفت است؟ يعني اگر ملي شدن نفت انجام نمي‌شد و كشور بي‌درآمد باقي مي‌ماند ما به آرمانشهر دموكراسي مي‌رسيديم؟ مگر ديكتاتورهاي ديگر درآمد نفتي داشتند كه با دموكراسي مخالفت مي‌كردند؟ يا اينكه آيا هراس كشورهاي غربي از برقراري دموكراسي در ايران كه نهايتا مي‌توانست منتج به قدرت گرفتن توده‌اي‌هاي عامل شوروي گردد از پيامدهاي ملي شدن نفت بود؟ آيا اگر دولت بريتانيا كماكان از نفت ايران بهره‌مند مي‌شد ديگر دخالتي در سياست و حاكميت ايران نمي‌كرد؟ آيا در زمان رضاشاه هم نفت ملي بود كه دموكراسي پا نگرفت؟ در نمونه‌ي تاريخي ديگر مي‌توان به قطع درآمد نفت عراق در دهه نود اشاره كرد كه آيا توانست به دموكراتيك شدن آن كشور ياري رساند؟

در مورد توسعه‌مداري دولت‌هاي پس كودتا هم بايد گفت كه آيا دكور دروازه‌هاي تمدن طلايي و برپايي روبنايي ظواهر توسعه و يا راه‌اندازي صنايع سبك و سنگين بدون مزيت نسبي و الگوبرداري از نظام اقتصادي مصرف‌گراي غرب توسعه‌يافته بدون درك شرايط و تفاوت‌ها را مي‌توان گام‌هاي توسعه ناميد؟  

 

سوم اينكه آيا مي‌دانستيد كه همان قرارداد 1971 كه منجر به تثبيت (و نه اعمال) حاكميت ايران بر جزاير سه گانه شد (چرا كه پيش از آن هم مالكيت بخش بزرگي از اين جزاير در اختيار ايران بود) همزمان جدايي بحرين از ايران را به ارمغان آورد كه حتا صداي اعتراض نمايندگان حزب هوادار حاكميت پان‌ايرانيست در مجلس شوراي ملي را هم درآورد؟ (اسناد آن موجود است). حتما شما بهتر مي‌دانيد كه بزرگترين زمينه‌ساز و عامل انقلاب اسلامي خود شاه بود (اگر اشتباه نكنم اين جمله  از مهندس بازرگان بود) زماني كه ملي‌گرايان منتقد آزاديخواه و ليبرال را در دهه سي و چهل و پنجاه سركوب مي‌كرد فضا را به سوي مسلحانه شدن مبارزه و زمينه را براي چريك‌هاي ماركسيست و از آن بدتر امكان فعاليت آزاد را براي مذهبيون هموار مي‌كرد. خدمت و خيانت كدام است؟ 

 

چهارم اينكه اگر به دموكراسي مطلق اعتقاد داشته باشيد پس بايد از يك سو بر پوپوليسم و از سوي ديگر بر قوميت‌گرايي (حتا عشيره‌گرايي) گردن بنهيد. اين در حالي است كه شما خواهان برپايي سياست، اجتماع و اقتصادي ليبرال هستيد و مسلما هم اينك اولويت اول مطالبات مردم اين سرزمين ليبراليسم نيست و هنوز بخش قابل توجهي از راي‌دهندگان در طبقه نيازهاي فيزيولوژيك سلسله مراتب نيازها جاي گرفته‌اند. همچنين بند پنج مويد رد ديدگاه شما در قضيه حاكميت پيشين و به زعم شما توسعه‌مداري آن است، مگر آنكه ساختار آن را هم دموكراتيك و اقدامات آن را مبتني بر حقوق بشر بداني كه فكر نمي‌كنم اين گونه باشد.

 

و سرانجام اينكه تكليف طيف ليبرال هنوز با ساختار سياسي پيشنهادي مشخص نشده است، در حالي كه برخي چون شما دموكراسي و پلوراليسم را راه‌چاره‌ي خروج از بن‌بست ديكتاتوري و فقدان پايداري نظام دموكرات مي‌دانند برخي از اعضاي اين طيف همچون نجات عزيز پلوراليسم را فاقد كاركرد دانسته و آنرا تجربه شكست‌خورده مي‌دانند و عميقا به فدراليسم باورمندند، كه به احتمال قريب به يقين ساختار پيشنهادي "فدراليسم قومي" خواهد بود و نه منطقه‌اي كه با توجه به بسترهاي فرهنگي، سياسي و اجتماعي و همچنين رشد نيافتگي و كم‌آگاهي عموم مردم به ويژه در مناطق حساسيت‌زا احتمال بسياري وجود دارد كه دير يا زود به سرنوشت ساختارهاي فدراليسم قومي در ديگر كشورها (از جمله يوگسلاوي) آن هم با جنگ و خونريزي و برادركشي و درگيري‌هاي قومي بسيار منتج شود و گربه‌اي تكه پاره را بر دامان مام ميهن بر جاي گذارد.  موضع‌گيري طيف ليبرال در اين باره (ساختار سياسي) مي‌تواند پاسخگوي بسياري از پرسش‌ها و دلنگراني‌هاي مليون باشد.

از بابت به درازا كشيدن اين يادداشت پوزش مي‌خواهم. شايد بعدها برخي از اين موارد را به صورت كاملتر به عنوان نقد و يا پرسش از طيف ليبرال منتشر كنم.

در پايان براي تو آرزوي تندرستي و بهروزي دارم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 23:15  بدست فرامرز بيگدلو 

 

خبر شگفت‌انگيزي بود. هرچند كه پيشترها، همسان چنين كردارهايي را بسيار ديده و شنيده بوديم. اما اينكه حتا حضور درختان سبز‍ زبان بسته‌ي بي‌جنبش را هم زياده ببينند نه در تاريخ اين سرزمين كه حتا در توتاليترترين حكومت‌ها نيز ديده نشده بود.

اصل خبر را از اين پيوند بخوانيد. اين خبر چندان عجيب و شگفت‌آور بود كه تا چندي توان واكاوي آن را نداشتم. تا اينكه هنگامي كه امروز به دامان طبيعت سبز در اين وادي پناه بردم و افتادگي در عين حال سرفرازي، بخشش در عين بي‌نيازي و شكوه در عين حال سادگي درختان را ديدم، دلم به خروش آمد و نتوانستم بيشتر آنجا بمانم و بايستگي قلمفرسايي يادداشتي اعتراضي توان ماندن را از من گرفت. در اين هنگام هر بار كه تلاش مي‌كردم توجيهي براي اين كردار نابخردانه و زننده بيابم به بن‌بست مي‌خوردم به جاي آن بارها و بارها استدلال‌هاي بسيار در رد آن به ذهنم مي‌رسيد. اقدام ناميدكننده‌اي كه خاطره تلخ انفجار تنديس‌هاي هزاران ساله بودا (بلندترين مجسمه‌هاي سنگي جهان) در استان باميان به دست تهي‌مغزان طالبان را براي من زنده ساخت. تنديس‌هايي كه بيش از آن كه كاركرد ديني-عبادي داشته باشند، يادماني براي جذب گردشگران بودند. براي آنكه زياده وقت نگيرم تنها به موردي چند كه از ديدگاه من مويد پوچي استدلال‌هايي بدان گونه براي نابودي طبيعت سبز است، اشاره مي‌كنم.

        

 

1. اساسا چنين استدلالي پاك كردن صورت مساله است. اينكه مردمي خرافاتي باشند و شما به جاي از بين بردن فرهنگ خرافه، اقدام به نابودي موضوع خرافه بنماييد جز پاك كردن صورت مساله تعبير ديگري ندارد. مطمئن باشيد همچو مردمي باز هم شي ديگري را براي دخيل بستن و آويزان شدن خواهند يافت. حال خواه درختاني جوانتر باشند خواه گوساله سامري، خواه كوه و چشمه و سنگ و آهن و ضريح و بقعه. اگر اداره اوقاف دستور قطع همه‌ي درختان جنگل‌هاي ايران را هم بدهد مطمئن باشد تا احمق باقيست خرافه هم باقيست.

 

2. نكته‌ي كه اين كنش را اندوهگنانه‌تر مي‌كند كهنسالي اين درختان است. درختاني كه سده‌ها و هزاره‌ها را زيسته‌اند و شاهدان زنده تاريخ هزاران ساله بوده‌اند، ميراثي نيستند كه برخي كوته‌انديش كه چند صباحي بيشتر در اين جهان نخواهند زيست، دستور به نابودي آنها بدهند. كساني كه شايد درازاي عمرشان يك هزارم زيست اين موجودات بي‌آزار طبيعت نباشد. اين يادگارها نه به يك نسل و دو نسل و سه نسل كه به هزاران نسل پيشين و پسين اين سرزمين متعلق هستند. يك نسل نمي‌تواند براي سرنوشت آنها تصميم بگيرد.

 

 

 

3. دليل ديگري كه ناراحتي ما را صد چندان مي‌كند بي‌بهره بودن از منابع طبيعي متناسب در سرزمين خشك ايران است كه نكوهيده بودن اين اقدام را هزاران برابر مي‌كند. اين اقدام در كشوري انجام مي‌گيرد كه حدود ۹۰ درصد آن متعلق به زيست‌اقليم‌هاي خشک است و مساحت رويشگاه‌هاي جنگلي آن كمتر از 8 درصد خاک آن است. اين كشور در زمره‌ي کشورهاي با پوشش کم جنگل قرار دارد. (بر گرفته از زيستا). در برخي كشورها از جمله كانادا كه در زمره كشورهاي سبز و پر جنگل قرار مي‌گيرند ساليانه ميليون‌ها دلار براي شناسايي آفت‌ها و چگونگي نگهداشت جنگل‌هاي طبيعي هزينه مي‌گردد. آنان كه بيشتر دارند بسيار بيش از ما قدر وفور نعمت خود را مي‌دانند. گو اينكه ما نه تنها قدر كم داشته‌ها را نمي‌دانيم بلكه ارزش دارايي‌هاي بسيارمان (از جمله منابع نفت و گاز) را هم نمي‌دانيم.  

 

4. در تمامي دين‌ها، آيين‌ها، مسلك‌هايي كه روزي در اين سرزمين هواداراني داشته‌اند، عناصر طبيعي همواره مورد پذيرش و تاكيد بوده است. از آيين مهرپرستي گرفته تا زرتشتي‌گري و اسلام و فرق مختلف عرفاني و غيره. بنابراين برخورد با طبيعت با هيچ توجيه ديني و شرعي نمي‌تواند انجام پذيرد. مگر در فرهنگ كهن اين سرزمين نيامده است "برگ درختان سبز در نظر هوشيار هر ورقش دفتري است معرفت كردگار"‌؟. چرا اين معرفت‌نامه كردگار به يك باره نماد خرافه مي‌شود؟ در اين باره نيز اين پيوند مفصل توضيح داده است. 

 

  

 

5. هر يك از اين درختان كهنسال ارزش‌هاي معنوي و مادي بسياري براي اهالي آن منطقه‌ها دارند. اگر سرو 3000 ساله هرزويل منجيل را از آن‌ها بگيريد يا سرو كهنسال حدود 4000 ساله ابرقو (ابركوه) را از اين شهر حذف كنيد ديگر چه نشان هويتي براي اين شهرها خواهد ماند و اساسا گردشگران چه نيازي خواهند داشت تا زمان و پول خود را در اين شهرها صرف كنند؟  

 

  

 

6. توجيه به غايت عجيب و مضحك ديگري كه از سوي مسئولان مبارزه با درخت بيان شده است قطع درختان و استفاده از چوب آنها در امور خيريه است كه از آن دليل‌تراشي‌هايي است كه شايد تنها مجنونان آن را باور داشته و آن را قابل پذيرش بدانند. اين توجيه بازنمود نظريه گشتالت (كليت يك پديده، مفهومي جدا از مجموع تك تك اجزاي آن پديده است) را در كتاب‌هاي روانشناسي براي من زنده كرد كه براي توضيح اين تئوري مثالي چنين را مي‌آوردند (مضمون دقيق آن در حافظه‌ام نيست ولي تقريبا چنين مفهومي داشت): اگر شما درختي معمولي را در يك پارك ببينيد آن را درخت مي‌ناميد، اما اگر آن را قطع كنيد و شاخه‌ها، برگ‌ها، ميوه‌ها، ريشه و ساقه و ... را جدا ساخته و آن گاه آنها را روي هم بگذاريد، با اين كه همه‌ي اجزاي اين دو پديده هم از نظر محتوا، هم از نظر شكل و هم از نظر كميت با هم برابرند، با اين وجود شما ديگر چيزي به عنوان درخت نخواهيد داشت.

 

7. در دنباله‌ي رد توجيه پيشين، چنين دليلي دقيقا به مانند اين است كه كسي يك جام طلايي هفت هزار ساله (با عيار طلاي 24) كه حاوي داده‌ها و اطلاعات ارزنده تاريخي و نمايانگر هنر، انديشه، فرهنگ، اجتماع و سياست دوران خود است را از زير خاك كشف كند اما چون استفاده از آن را حرام بداند آنرا به زرگري بدهد تا آن را ذوب كرده تا با فروش طلاي حاصل از آن وجوه به دست آمده را خرج امور خيريه نمايد. (كه شوربختانه موردي مشابه با اين چندي پيش رخ داده بود با اين تفاوت كه يابنده و ذوب‌كننده آنرا صرف امور خيريه نكرده بودند) يا در مثالي ديگر فرض كنيد حاكمي دستور تخريب كاخي 2000 ساله را بدهد كه تا از سنگ‌هاي آن براي ساختن معبد استفاده گردد (كه اين رويداد هم بارها و بارها در اين سرزمين اتفاق افتاده است از بناي پارسه (تخت‌جمشيد) و پاسارگاد گرفته تا آتشكده آذرگشنسب (تخت سليمان) كه اين آخري در دوره‌ي ايلخاني تخريب شد تا از سنگ و مصالح آن براي ايلخانان عمارتي ساخته شود)

يا در نمونه‌اي ديگر مي‌توان از كشتن فردي كه در نزد برخي افراد "مراد" شمرده مي‌شود، نام برد و براي توجيه اين عمل استدلال كرد كه اجزاي بدن او را به نيت خير به نيازمندان مي‌دهيم تا به اين ترتيب چند انسان ديگر را از رنج و آزردگي رها سازيم. بسياري از مثال‌هاي چنين وجود دارند كه هيچ يك نمي‌توانند توجيه‌گر كنش بي‌خردانه نخستين باشند.

 

 

8. موارد مشابه خرافات ياد شده كه بسي خطرناكتر و تاسف‌انگيزتر از مورد ياد شده است در جاي جاي اين سرزمين وجود دارد كه نه تنها صداي دلنگرانان خرافه را در نمي‌آورد كه متاسفانه روشنفكران هم سخني از طرد آنها نمي‌رانند. گويا فراموش كرده‌اند كه ساخت و پرداختن فرهنگ كار آنان است. آري در جاي جاي اين سرزمين بتكده‌هاي همروزگاري با نام امامزاده وجود دارد كه از ديد عوام هر يك به تنهايي توان همه‌ي خدايان را داراست. هم شفا مي‌دهند هم طول عمر با عزت، هم پول مي‌بخشند هم بركت، هم بيچارگان را چاره مي‌نمايد و هم ناميدان را اميدوار، هم وصال عاشقان را تسريع و هم قبولي دانشگاه را تضمين! اما حضرات از چشم تيزبينشان كه بسيار بهتر از مغزشان كار مي‌كند، براي ديدن چنين مواردي استفاده نمي‌كنند. گژانديشاني كه امامشان را در ته چاه مي‌بينند و به اين هم قانع نيست و مي‌پندارد او در همان چاه هم نامه مي‌خواند و هم احساس گرسنگي مي‌كند و ... ، يا فرد ديگري در عزاداري  ... يا ... يا ... يا.... . 

 

در پايان بايد گفت شباهت رفتاري عجيبي ميان چنين كردارهايي با .... و نيز رفتار محمود غزنوي (بت شكن) سلطان ديوخو مشاهده مي‌كنيم. پر بيراه نيست كه بگوييم چنين انديشه‌هايي كه به سادگي دستور به قتل عام درختان بي‌تقصير مي‌دهند هنوز در همان زمان غزنويان و پيش از آن سير مي‌كنند.

 

اين يادداشت را با سروده‌اي "سبزِ سبز" خانه‌ي سبز شادروان خسرو شكيبايي پايان مي‌برم. مردي كه مي‌خواست سبزانديشي، سبز زيستن، سبز رفتار كردن، سبز ماندن و سبز مردن را به ما بياموزد. يادش گرامي. اكنون با بانگ رسا فرياد مي‌زنم:

 

                       امروز بيش از هر روز ديگري سبز سبزم ...

 

امروز بيش از هر روز ديگري "سبز سبزم ..."

 

سبز سبزم ريشه دارم

من درختي استوارم

سبز سبزم ريشه دارم

در زمستان هم بهارم

شور و عشق و شادي ام را

از خدايم هديه دارم

هر چه هستم هر چه باشم

چشمه ام پاکم  زلالم

 

سبد سبد ستاره

از آسمون مي باره

تو قلب پاک گلدون

بهار خونه داره

بيا بيا دوباره

چشام به انتظاره

بارون داره مي باره

بوي تو رو مياره

 

براي دريافت آهنگ خاطره‌انگيز سروده‌ي بالا روي اين پيوند كليك راست و گزينه‌ي Save Target As را  انتخاب کنيد.  (دانلود كنيد و سپس اجرا كنيد)

 

پيوندهاي زير هم به اين جستار پرداخته‌اند:

خبر: پايگاه آگاهي‌رسانی محيط زيست ايران - زيستا

يادداشت: پايگاه آگاهي‌رسانی محيط زيست ايران - زيستا

هميشك: درختان ديرزيست ايستاده به مسلخ مي‌رونـد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 10:21  بدست فرامرز بيگدلو 

چقدر دوست داشتم كه امروز مي‌توانستم در اين سه موقعيت باشم.

پرديس مركزي دانشگاه تهران

 

بام تهران

 

دل البرزكوه و تماشاي غروب آبان‌ماه

 

پي‌نوشت پس از چند روز:

بخش ديدگاه‌هاي وبلاگ خرده‌گيري را كه مي‌خواندم به سروده‌اي بسيار زيبا، گيرا و دلكش برخوردم. با توجه به همخواني آن سروده با فرنام اين يادداشت ناروا نديدم كه آنرا در همين بخش بكار گيرم. از آنجا كه براي دريافت اجازه‌ي بهره گرفتن از اين قطعه دسترسي به سراينده‌ي آن، خانم ماندانا مهدوی‌فر (م. زمان) را نداشتم، اميدوارم با آوردن نام ايشان حق مولف (كپي رايت) را به جا آورده باشم.

  

روازه باز بود

که هنوز

نجوايي از فصل قصهي نور ميآمد.

دروازه باز بود

که صدا مي گفت:

اينجا سرزمين من

سرزمين دوست داشتني دوست داشتن است... "

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 12:36  بدست فرامرز بيگدلو 

 

فرخنده باد سالروز نخستين فرمان آزادي 

و شاد باد روز جهانی كوروش بزرگ، نخستين نويد دهنده‌ي آزادي (هفتم آبان‌ماه، 29 اكتبر)

 

نمي‌دانم اين چه رازي است كه نخستين پادشاه و زمامدار ايران، دادگرترين و انسانمدارترين پادشاهان و فرمانروايان اين سرزمين بوده است. گويا كوروش بزرگ چكاد انسانمداري در ميان فرمانروايان ايران بوده كه كسي را ياراي رسيدن به او نبودست. بزرگي كوروش آنجاست كه نه 50 سال و 100 سال و يا 500 سال بعد كه تا بيش از 2000 سال پس از وي انديشه‌اش درك نشد تا آنكه اومانيسم پا گرفت و منجر به صدور اعلاميه حقوق بشر شد. شايد نيازي به يادآوري نباشد كه حتا در آن هنگام نيز كه پس از كشمكش‌هاي فراوان اعلاميه حقوق بشر به دست شماري از روشنفكران صادر شد ساليان سال براي تئوريزه  نمودن آن به دست انديشمندان و فيلسوفان زمان صرف شده بود.

ارزش كار كوروش آنجا بيش از پيش نمايان مي‌گردد كه مي‌بينيم او در اوج قدرت اين فرمان را صادر كرد؛ در شرايطي كه نه نيازي براي دست يافتن به خوشنامي در آن مقطع داشت و نه آنكه انديشمندي پيش از وي اين انديشه را تئوريزه كرده بود و نه حتا ديني آنرا بايسته ساخته بود. بينش و انديشه‌اي كه با وجود گذشت 2500 سال هنوز قدرتمداران از غرب تا شرق دور به آن نرسيده‌اند.

 

براستي كه كوروش هزاران سال جلوتر از زمان خويش بود. شايسته است كه او را نه تنها پدر ايران كه پدر آزادي نام نهاد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 4:39  بدست فرامرز بيگدلو