تبليغاتX
ايرانفرا

ايرانفرا

 ياد باد نام امير اصلاحات و نوسازي ايران و استوار باد انديشه و آرمانش در روز بيستم دي ماه سالروز از جان گذشتنش در راه ميهن

مدتها بود كه مي‌خواستم براي چند گاهي سكوت پيشه سازم و بيشتر به خواندن بپردازم تا قلم زدن، اما برخي ترديدها مانع از آن مي‌شد. يكي از آن موارد ترديد، نداشتن و نگنجاندن يادداشتي هر چند كوتاه براي ارج نهادن به خدمات يكي از برجسته‌ترين و تاثيرگزارترين مردان تاريخ ايران، ميرزا تقي خان فراهاني، اميركبير، بود. اگر متهم به بت‌سازي و بت‌پرستي نشويم بايد يادآوري كنيم كه اين بزرگمرد تاريخ ايران در طول دوره بسيار كوتاه قدرت خود چنان دگرگوني‌هاي بنيادين را پديد آورد كه تلالو فروغ نوانديشي و پيدايش روشنفكران متجدد دوره‌ي معاصر ايران را مي‌توان نتيجه كنش‌هاي خردمندانه و ميهن‌دوستانه‌ي وي دانست. امروز بيستم دي ماه سالروز كشته شدن امير تجدد و نوسازي و اصلاحات ايران در باغ تا ابد محزون فين كاشان است. آن روز جان صدراعظم شايسته‌اي به دست دژخيمان ميهن و ميرغضبان و جلادان سلطان همايون قلبه‌ي عالم ستانده شد، كه اگر سلطان صاحبقران در دوران درازمدت حدود پنجاه ساله‌ي قدر قدرتي خود امير نوانديش (يا هم‌انديشانش) را در پياده‌سازي ايده‌هايش آزاد مي‌گذاشت، اين كشور بسا آسانتر، زودتر و كم‌هزينه‌تر مي‌توانست مسير خطير گذار سنت به تجدد را پيموده به ساحل امن توسعه سياسي، اقتصادي و اجتماعي رهنمون گردد. او در مدت كوتاه ۳۹ماهه (سه سال و سه ماه) صدارت خود، بسياري از اقدامات اصلاحي را به انجام رساند كه برخي در همان زمان نتيجه‌اش ديده شد و برخي ديگر سالها بعد تاثير خود را بر صحنه سياست و اجتماع كشور نشان داد. يكي از مهمترين تاثيرات اقدامات او بر دوران پسين، تاثيرگذاري او بر جنبش مشروطه بود. در سالهاي صدارت او كه در ميان سالهاي ۱۲۲۷ تا ۱۲۳۰ خورشيدي بود (درست يك سده پيش از جنبش ملي شدن نفت) پيش‌نيازها و بسترهايي فراهم آمد كه زمينه‌ساز به حركت در آمدن جنبش‌هاي دگرگوني‌خواهي و تحول‌خواهي در نسل‌هاي آينده شد كه سبب شد نزديك به پنجاه و پنج سال پس از درگذشت او جنبش مشروطه سرانجام پس از سالهاي تلاش فكري و عملي نوانديشان و مشروطه‌خواهان در سال ۱۲۸۵ خورشيدي به پيروزي دست پيدا كند. برخي از مشروطه‌خواهان از دانشجويان اعزامي او به اروپا بودند كه دگرگوني‌هاي دنياي غرب و مفاهيم و مصاديق مدرنيته و تجدد را از نزديك ديدند و لمس كردند و با درنگ و انديشه و مقايسه آن با كشور دريافتند كه ريشه‌هاي عقب‌ماندگي سرزمين‌شان از كجاها ناشي مي‌شود و كوشش نمودند تا آنها را اصلاح نمايند. برخي ديگر از نيروهاي پيش‌برنده‌ي مشروطه، دانش‌آموزان ايراني بودند كه در مدرسه‌هاي نويني همچون دارالفنون كه به دستور او راه‌اندازي شده بود، از استادان نوانديش و متجدد غالبا خارجي‌شان مي‌آموختند. راه‌اندازي روزنامه و چاپ كتاب‌هاي جديد بسياري را با انديشه‌هاي جديد آشنا مي‌ساخت، گسترش و بسط علوم جديد، مانعي براي جولان بيشتر انديشه‌هاي رسوب كرده به شمار مي‌رفت. اصلاحات سياسي، اجتماعي و اقتصادي او چشم‌اندازي روشن را از وضعيت مطلوب پيش روي مردم و نخبگان قرار داد كه حتا پس از كشته شدن او نيز ديگران استمرار اقدامات اصلاحي او را خواستار بودند.

برخي از اقدامات اصلاحي اين بزرگمرد تاريخ كه در سه گروه كلي اصلاحات سياسي، اصلاحات اجتماعي-فرهنگي و اصلاحات اقتصادي-مالي دسته‌بندي شده است، به قرار زير مي‌باشد:

 

اصلاحات سياسي

فراهم كردن امنيت و برپايي دولت

اصلاح و بازنگري امور قضايي

هماهنگي و سر و سامان دادن به ارتش ايران به سبک اروپايي

راه‌اندازي کارخانه‌هاي اسلحه‌سازي

کوتاه کردن دست بيگانگان در امور کشور

تعيين مشي سياسي معيني در سياست خارجي

 

اصلاحات اجتماعي و فرهنگي

فرستادن دانشجويان ايراني به خارج براي تحصيلات و تدريس در ايران

استخدام استادان خارجي و تصميم به جايگزيني آنها با ايرانيان

ترويج ترجمه و انتشار کتب علمي

ايجاد روزنامه و انتشار کتب

ترويج ساده نويسي و لغو القاب

اصلاح محاضر شرع

راه‌اندازي چاپارخانه

گشايش دارالفنون

چاپ و نشر دانش‌هاي نوين و علوم جديد

ساخت بيمارستان و رواج واكسن همگاني آبله

بازسازي ابنيه تاريخي

مبارزه با فساد و ارتشاء

 

اصلاحات اقتصادي و مالي

تقويت بنيه اقتصادي کشور

ترويج صنايع جديد

فرستادن صنعتگر به روسيه و مقابله صنعتي با روسيه توسط دست تواناي استادکاران ايراني

بهره‌برداري از معادن

گسترش كشاورزي و آبياري

توسعه تجارت و بازرگاني داخلي و خارجي

اصلاح امور مالي

تنظيم ماليات و تعديل بودجه

 

 

اين چُنين مرد بزرگ بود اما افسوس كه مملكت تنگ بود و زمان اندك.

 

سرانجام در بيستم دي ماه ۱۲۳۰ خورشيدي، اميرِ كبيرِ سرافرازِ ايران در سن ۴۵ سالگي در گرمابه باغ فين كاشان با قطع رگ دست كشته شد و نام او در يكي از برگ‌هاي زرين تاريخ پرفراز و فرود ايران با خوشنامي جاويدان شد. در آن روز نه تنها رگ دست امير كه رگ دست ايران براي مدت پنجاه و پنج سال زده شد و در آن هنگامه كل ايران، فين كاشان شد.    

پس از كشته شدن او سه گانه‌ي استبداد و استعمار و ارتجاع نفس‌هاي راحتي را فرو بردند و پس از آن هر يك به گونه‌اي بسيار بدتر از پيش به تاراج منابع و خاك و مردم سرزمينمان پرداختند.

ياد اين دولتمرد ميهن‌پرست هماره گرامي و ماندگار باد و راهش بي‌وقفه استوار و پايدار.   

 

 

 

پي‌نوشت: پس از فرستادن اين يادداشت ديدگاه ارزنده‌اي را از جناب آقاي هرمز مميزي دريافت كردم كه در راستاي همين موضوع بود. اميركبير درباره‌ي آرمان مشروطه‌خواهي و برپايي قانون اساسي و برنامه‌هاي آينده خود چنين گفته بود:

"سي سال پس از قتل امير کبير ميرزا يعقوب خان که در زمان صدارت امير، مترجم سفارت روس در تهران بوده طي نامه‌اي با عنوان (عريضه محرمانه) خطاب به ناصرالدين‌شاه و از قول امير مي‌نويسد: مجالم نداند والا خيال کنسطيطوسيون داشتم!" [کنسطيطوسيون يا همان كانستيتوشن را در دو معناي قانون اساسي و مشروطيت به كار برده‌اند]

برگرفته از کتاب اميرکبير و ايران، فريدون آدميت، فصل هفتم (اصول حکومت - نظم ميرزا تقي‌خاني)، صفحه ۲۲۳

 

 

 

در دنباله يادداشت سه سروده براي اميرکبير از سوي عباس مشفق کاشاني، ياور همداني، حميد مقدم سروده شده است كه پيشتر در شماره ۲۲ ماهنامه توقيف شده حافظ به چاپ رسيده بود.

 

همچنين آهنگ دلنشين "بميريد بميريد در اين عشق بميرد" از سروده‌هاي "ديوان شمس" مولانا جلال الدين محمد بلخي و ساخته‌ي كامبيز روشن روان و با صداي عليرضا افتخاري را كه يادآور واپسين دمان زندگي و لحظه‌ي تلخ قتل امير است را مي‌توانيد از پيوند زير دريافت كنيد.

روي اين پيوند كليك راست و گزينه‌ي Save Target As را  انتخاب کنيد. (دانلود كنيد و سپس اجرا كنيد)

 


دنباله‌ي نوشتار
+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 15:22  بدست فرامرز بيگدلو 

 

 انسان گرايي - ملي گرايي، قياسي نابرابر و نادرست

 

 

 

چندي پيش در سايت شهروند امروز گفتگويي را ديدم كه با دكتر غني‌نژاد انجام شده بود. با وجودي كه در همان هنگام برخي پرسش‌ها و برخي تناقض‌هايي را در سخنان ايشان ديدم اما به دليل احترامي كه براي شخص دكتر غني‌نژاد و برخي ديدگاه‌هاي آزادانديشانه‌ي ايشان قائل هستم، نوشتن نقد را شايسته نديدم. تا اينكه پس از گذشت مدت زماني برخي از دوستان و ديگر كنشگران سياسي، اجتماعي و فرهنگي ملي‌گرا از جمله حميدرضا خادم، تيرداد بنكدار، عليرضا افشاري، دكتر بيات‌زاده نقدهايي را درباره‌ي اين گفتگو وارد دانستند و در خصوص آن قلم زدند. با خواندن اين نقدها كه عمدتا هم بسيار سنجيده، منطقي و محترمانه نگاشته شده بودند، اميدوار بودم به يك ايراد اصلي كه من بر آن گفتگو وارد مي‌دانستم اشاره شود كه اين قضيه رخ نداده بود. شايان يادآوري است كه من سه نقد بنيادين را بر سخنان دكتر غني‌نژاد در اين گفتگو وارد مي‌دانم كه دو نقد آن را كه بيشتر در حوزه اقتصاد هم هستند را به يادداشت‌هاي آتي وا مي‌گذارم. يكي در مورد پديده ملي شدن صنعت نفت و پيش‌زمينه‌ها و پيامدهاي اقتصادي و سياسي آن است و ديگري در باب يكسان‌پنداري اومانيسم (انسانگرايي) و ليبراليسم.

 

در اين گفتگو نكته‌اي كه پيش از هر چيزي جلب توجه مي‌كرد، تيتر گزينش شده براي مصاحبه بود كه بسيار زيركانه و مرموزانه انتخاب شده بود و مخاطبان را به اين گمان وا مي‌داشت كه گويي اساس اين مصاحبه درباره‌ي نسبت اين دو پديده است، در حالي كه اين قضيه تنها بخش كوچكي از پاسخ دكتر غني‌نژاد به يكي از يازده پرسش مصاحبه‌گر بود. شايد بتوان اين انتخاب تيتر را تاكتيكي فراتر از ترفندهاي رايج ژورناليستي براي جلب مخاطب دانست، چرا كه هم پيشينه و جهت‌گيري‌هاي مصاحبه‌گران مويد آن است و هم شايد تيترهاي مخاطب‌پسندتري را مي‌توانستند از اين گفتگو بيرون بكشند كه بيشتر با تم كلي گفتگو همخواني داشته باشد. اين فرضيه هنگامي قوت مي‌گيرد كه به پرسش‌هاي مصاحبه‌گر دقت كنيم. بيشتر پرسش‌ها جهت‌دار هستند كه پاسخ مصاحبه‌شونده را در همان سمت و سويي سوق مي‌دهد كه مصاحبه‌گر مي‌خواهد.

 

با اين همه دكتر غني‌نژاد هم در اين گفتگو، چهره‌اي را نشان دادند كه بسياري از جمله اينجانب انتظار آن را نداشتيم. ايشان كه سخنانشان را معمولا با منطق مشخص، آرام و مستند پي مي‌گيرند در اين گفتگو به يك مجموعه كلي‌گويي‌ها بسنده كردند كه شرح و نقد آن در يادداشت تيرداد بنكدار آمده است. به عنوان مثال تعميم‌هاي كلي و نتيجه‌گيري‌هاي جامعه‌شناسانه از يك رويداد و يا حتا يك گفتار و يا ادعاهاي بي‌استناد تاريخي از جمله مواردي بود كه با توجه به نوشتارها و گفتارهاي پيشين ايشان باور كردنش در انتساب به ايشان دشوار بود.

همچنين در اين سخنان تناقض‌هايي وجود داشت كه شايسته است ايشان در فرصت‌هاي آتي بازنمودهاي روشنگر را بيان نمايند. براي نمونه ايشان ملي‌گرايي را  گزينه‌اي مقطعي براي هموار نمودن مسير ليبراليسم عنوان كرده‌اند كه تلاش مي‌نموده است با بسترسازي و فراهم ساختن زيرساخت‌هاي نرم و سخت، زمينه بسط قدرت اقتصادي و سياسي طبقهي نوظهور بازرگانان و كارخانهداران ثروتمند در اروپا (كه اصطلاحا "بورژوا" ناميده مي‌شدند) را آماده سازد. تناقض نخست در سخنان ايشان همانگونه كه در نقد تيرداد بنكدار آمده است از تعريف ايشان از مفهوم و كاركردهاي ملي‌گرايي ناشي مي‌گردد. ايشان بر خلاف تعريف خود، پيدايش ملي‌گرايي ايراني را پيش از پديداري حتا نخستين نشانه‌هاي بورژوازي در ايران دانسته است. تناقض دوم با دو ايراد به تعريف ايشان از ملي‌گرايي باز مي‌گردد. اگر تعريف ايشان از ملي‌گرايي را در نظر داشته باشيم كه آن را به علت "نياز به مسائلي همچون يكسان شدن معيارهاي مربوط به پول و برقراري امنيت داخلي و همچنين برداشتن موانع و قوانين محلي كه مانع تجارت بودند" بدانيم كه "ضرورت تشكيل يك واحد سياسي بيش از هر چيز" را ضروري مي‌ساخت (تعريفي كاملا اقتصادمحور) آن گاه با استناد به منابع و اسناد كهن تاريخي (ايراني يا يوناني) مي‌توانيم بگوييم كه ملي‌گرايي يا ناسيوناليسم در ايران از دوره‌ي داريوش بزرگ شاه هخامنشي، وجود داشته است، چرا كه هم پول يكسان (داريك يا دريك) وجود داشت، هم امنيت و ثبات داخلي تامين شده بود، هم با اقتدار دولت مركزي موانع محلي براي تسهيل تجارت برطرف شده بود و هم راه‌هاي مبادلاتي توسعه يافته بود. (كما اينكه برخي از انديشمندان تاريخ داريوش كبير را چه از نظر سياسي- اقتصادي و چه از نظر اجتماعي و فرهنگي نخستين ملي‌گرا و ناسيوناليست ايراني نام مي‌برند). اين ايراد در يادداشت نقد عليرضا افشاري به طور دقيق شرح و بسط يافته است با اين تفاوت كه او در آن يادداشت ساسانيان را نخستين بنيادگذاران ناسيوناليسم ايراني دانسته است. با اين حال حتا اگر دكتر غني‌نژاد هم همچون بسياري ديگر نقطه‌ي آغاز مفهوم ناسيوناليسم و ملي‌گرايي را در سده‌هاي اخير اروپا و پس از فروپاشي فئوداليسم مي‌دانند (كه در معاهده وست‌فاليا ۱۶۴۸ نمود پيدا كرد) و با در نظر داشتن نياز نخستيني كه به زعم ايشان ملت‌ها (يا طبقه بازرگانان جديد) به ملي‌گرايي دارند، بايد گفت تمام اين مشخصات كه ايشان براي ملي‌گرايي برشمرده‌اند در حكومت صفويه و به ويژه دوران شاه عباس يكم وجود داشته است. هم پول يكسان، هم مرزهاي مشخص، هم كشوري با نام شناخته شده، هم امنيت راه‌ها و ارتباطات و توسعه آنها (كه كاروانسراهاي متعدد شاه‌عباسي در گوشه و كنار اين سرزمين يادگار آن دوران است)، هم رفع موانع و قوانين محلي و هم البته بازرگاني خارجي با همان اروپاييان. با اين تفاوت كه شاه عباس در سال ۱۶۲۹ يعني نوزده سال پيش از امضاء معاهده وست‌فاليا از دنيا رفته بود. اگر هم از بُعد فرهنگي – اجتماعي درباره ناسيوناليسم ايراني بخواهيم سخن بگوييم كه مثنوي صد من خواهد شد و ريشه آن به جنبش‌هاي شعوبيه و حتا روايت‌هاي شاهنامه در پيش از اسلام باز خواهد گشت، حال چگونه است كه ايشان ملي‌گرايي را زاييده تقليد روشنفكران مشروطه‌خواه در اواخر شده نوزدهم و اوايل سده بيستم مي‌داند.   

نكته ديگري كه متاسفانه در سخنان ايشان ناديده انگاشته شده است و البته برخي ديگر هم دچار اين اشتباه مي‌شوند اين است كه با الگوهاي غربي به تحليل رخدادهاي اجتماعي و سياسي ايران مي‌پردازند. تمامي كشورهاي غربي سياست و فرهنگ خود را يادگار امپراتوري روم مي‌دانند كه كه آن را هم دنباله رو فرهنگ و سياست يوناني – هلني مي‌دانند. اگر در هنگامه‌ي نبردهاي روميان با ايرانيان (اشكاني يا ساساني)، كشورهايي به نام انگلستان، فرانسه، آلمان، ايتاليا، اسپانيا و ... وجود نداشت، اما ايران بود و ايرانيان از وجود اين محدوده جغرافيايي آگاه بودند. اگر در اروپا پس از فئوداليسم، ملت‌ها ساخته و مرزها شناخته و دولت‌هاي مركزي پرداخته شدند در همان زمان "كشور ايران" و "دولت مركزي" در ايران هزاره‌ها پيشينه سياسي، اجتماعي و فرهنگي داشته است (كه شايد يكي از دلايل پا نگرفتن فئوداليسم در ايران نيز همان اقتدار حكومت مركزي بود) و بارها در كتب كهن كه يكي از بازماندگان آنها شاهنامه فردوسي است نام اين كشور تكرار شده است و شايد يكي از دلايل ارجاع دادن به گذشته از سوي ناسيوناليست‌هاي ايراني نيز همين باشد كه از ياد نبريم كه ما ملتي نيستيم كه  پس از يك معاهده بوجود آمده باشيم و مرزهايمان را تصنعي درست كرده باشند و ما را به دليل قرار گرفتن در آن مرز جغرافيايي ملت ناميده باشند.

 

 

با اين همه آنچه كه من به عنوان بنيادي‌ترين نقد در اين گفتگو وارد مي‌دانم، قياس نسنجيده، غيرمنطقي و نادرست دو مفهوم كاملا مجزا و غيرقابل قياس "انسان‌گرايي" و "ملي‌گرايي" است. هنگامي كه كسي بخواهد دو پديده يا دو مفهوم را با يكديگر مورد سنجش و قياس قرار دهد، پيش از همه بايد نسبت آن دو پديده را در نظر داشته باشد. براي نمونه چگونه مي‌توان مفاهيم اصلاح‌طلبي يا آزادي‌خواهي را با هم مورد قياس قرار داد، در حالي كه آن دو نه نقطه مقابل هم هستند و نه رابطه علّي (يا همزماني/ پيش‌زماني/ پس‌زماني) با يكديگر دارند. به عبارتي ديگر هنگامي كه دو مفهوم نسبت كل به جزء داشته باشند، بايد در همان قالب آنها را ارزيابي كرد و نمي‌توان با هم ارز پنداشتن آنها، آن دو مفهوم را با هم در يك ترازو قرار داد. به اين ترتيب مي‌توان سوسياليسم را با ليبراليسم مقايسه نمود چرا كه متعلق به دو گفتمان مجزا هستند كه آرمان، اهداف، استراتژي‌ها و تاكتيك‌هاي جدا از هم را پيشنهاد مي‌كنند. به همين ترتيب مي‌توان دين‌سالاري را با سكولاريسم، اصلاح‌طلبي را با انقلابي‌گري، آزادي‌خواهي را در برابر استبداد، استقلال را در مقابل وابستگي، برابري را در برابر نابرابري مقايسه كرد، اما انسان‌گرايي و ملي‌گرايي مفاهيمي هم‌ارز نيستند. انسانگرايي مفهومي عام است كه ملي‌گرايي (يا ملت‌گرايي) جزء آن است. انسان‌گرايي دايره‌اي بزرگتر است نسبت به ملي‌گرايي كه ملي‌گرايي را در چارچوب خود دارد. اين مقايسه، قياس كل به جزء است. در ارجحيت و برتر دانستن دو مفهوم يكي كل و ديگري جزء، اين پرسش جاي درنگ دارد كه آيا مي‌توان چنين ادعايي را مطرح نمود كه مثلا "درخت" از "سرو" مهمتر، مفيدتر، بهتر و يا زيباتر است. اصولا چنين گزاره و ادعايي از پايه نادرست و غيرمنطقي است و هيچ قياسي بر آن اساس نمي‌تواند مبنا قرار گيرد.

حال با آن تعريف خاصي كه ايشان از ملي‌گرايي مطرح نموده‌اند، "ملي‌گرايي" نه در ايران و نه حتا در اروپا جايگاه يكسان و هم‌ارزي را در برابر "انسانگرايي" نداشته است. ايشان بارها و بارها براي توصيف دولت‌هاي ناسيوناليستي كه گرايش‌هاي اقتصادي سوسياليستي هم دارند (به باور ايشان دولت ملي دكتر مصدق يكي از آنهاست) دانسته يا نادانسته و با طعنه اصطلاح "ناسيونال سوسياليسم" كه مخفف آن "نازيسم" مي‌شود را به كار برده‌اند، در حالي كه مدل ايراني "ناسيونال سوسياليسم"، حزب سومكا (سوسياليست ملي كارگران ايران) بود كه اتفاقا سردمداران آن از مخالفان سرسخت شخص دكتر مصدق بودند و اين حزب نيز هيچگاه در ساختار قدرت ايران وارد نشد و از حد اجتماع چند نفره رهبران و هوادارن آن بيرون نرفت. افزون بر اين شايسته است يادآوري گردد كه حتا برخي از ملي‌گرايان سرشناس نهضت ملي ايران (از جمله دكتر شاپور بختيار) كه پيش از رخدادهاي ملي شدن صنعت نفت و در هنگامه جنگ دوم جهاني و در زمان يورش نازي‌ها به فرانسه در آن كشور به سر مي‌بردند براي مقابله با "ناسيونال سوسياليست‌ها" در كنار نيروهاي نهضت مقاومت فرانسه آزاد و دوشادوش آنها در برابر "ناسيونال-سوسياليست‌هاي" آلماني ايستادگي كردند. يا در نمونه‌ي تاريخي ديگر در نخستين سالهاي پس از انقلاب بهمن پنجاه و هفت در حالي كه بيشتر گروه‌هاي سياسي اعم از چپ و راست را بغض بركناري از قدرت گرفته بود و هر روز تلاش مي‌كردند كه به هر وسيله يا سهم خود را از قدرت بازستانند يا انتقام خود را بگيرند، اين ملي‌گرايان ايران و در راس آنان جبهه ملي بود كه دغدغه‌ي آزادي و حقوق بشر و ارزش‌هاي ليبرال را داشتند و راهپيمايي ستودني را در اعتراض به قانون قصاص و اعدام برپا كرد كه منجر به مرتد شناخته شدن سران آن شد كه تاكنون هم گريبانشان را رها نكرده است. اعتراضي كه با گذشته نزديك به سي سال هنوز هم بسياري از هم‌انديشان آقاي غني‌نژاد يا خود ايشان يا آن را باور ندارند و يا از بيان آن ابا دارند. شايد هم در آن سالي كه اين اعتراض بر پا شده بود ايشان هنوز ليبرال نشده بودند و هنوز مست انديشه‌هاي يوتوپياي ماركسيستي خود بودند.

گذشته از اين آنچه كه به عنوان نازيسم در آلمان و فاشيسم در ايتاليا اتفاق افتاد را نمي‌توان ناسيوناليسم ناميد. در اين مورد نيز تيرداد بنكدار با نقل قولي از هانا آرنت به خوبي اشاره داشته است كه  "نازيسم آلماني پديده اي خاص و متعلق به شرايط زماني و مکاني مشخص است"، كه نمي‌تواند مصداقي عيني براي ناسيوناليسم و يا حتا تركيب ناسيوناليسم و سوسياليسم به كار برده شود كه اگر اين گونه باشد بايد بسياري از دولت‌هاي چپ و سوسيال دموكراسي اروپايي را كه بر قدرت دولت مركزي تاكيد مي‌كرده و مي‌كنند (از جمله فرانسه دهه‌هاي پيش يا كشورهاي اسكانديناوي) را هم بايد نازيست ناميد. اگر چه ناسيوناليسم به دليل ماهيت جمع‌گرايي كه دارد از ديدگاه اقتصادي بيشتر به سوسياليسم (در قالب سوسيال دموكراسي و دولت رفاه و نه به معناي كمونيستي آن) گرايش دارد تا ليبراليسم و بعضا ممكن است منافع ملي آحاد يك ملت بر منفعت فردي يك شخص ارجحيت پيدا كند، كه به نظر مي‌رسد يكي از دلايل ناراضي بودن و نگران بودن آقاي دكتر غني‌نژاد از ناسيوناليسم هم به همين دليل باشد. دليل ديگر نگراني ايشان شايد ايستادگي مقاومتي باشد كه جريان ملي‌گرايي ايراني در برابر گلوباليزاسيون و جهاني شدن يك جانبه (از سوي كشورهاي داراي قدرت سياسي و اقتصادي و به زيان منافع ملي ايران) انجام خواهند داد. اين دو دليل كه به ويژه مورد دوم بارها هم در سخنان ايشان در همان گفتگو با شهروند امروز و هم در سايت يادداشت‌ها و نوشتارهاي اقتصادي ايشان و برخي از هم‌انديشانشان (رستاك) به صورت آشكارا يا تلويحي بيان شد، نشان از آن دارد كه نيروهاي ملي‌گرا مي‌توانند به طور بالقوه مانعي براي ذوب شدن بي‌چون و چراي اقتصاد ايران (و به ضرر منافع ملي ايران) در اقتصاد نئوليبرال جهاني به شمار آيند. از ديد ملي‌گرايان ايراني مهمترين خط قرمز در تصميم‌گيري‌هاي سياسي و اقتصادي "منافع ملي" است و به همين دليل خواهان مذاكره و گرفتن امتياز از ديگر كشورهاي درگير در جهاني‌شدن مي‌باشند. كنشي كه بسياري از كشورها از جمله چين، روسيه، برزيل و ... با سرلوحه قرار دادن منافع ملي توانستند بيشترين بهره را از جهاني‌شدن بگيرند و كمترين نفع را به آن برسانند.

اين يادداشت را خلاصه كنم. در گفتگوي ايشان استدلال، منطق و يا مصداقي كه نشان‌دهنده‌ي رويارويي "ملي‌گرايي" و "انسانگرايي" باشد را درنيافتم. انسان بودن و ايراني بودن تبايني با هم ندارند. از جناب دكتر غني‌نژاد در جايگاه يك روشنفكر با مسئوليت تاريخي و در مقام يك استاد دانشگاه درخواست مي‌كنم كه نشاني اشتباه ندهند، چرا كه نقطه مقابل "انسانگرايي"، "ملي‌گرايي" نيست. همانگونه كه نقطه مقابل "انسانگرايي" (اومانيسم)، "سوسياليسم" و "ليبراليسم" نيستند. اومانيسم از اروپا آغاز شد و دسته‌اي از باورها قرباني شد. شما خود بهتر مي‌دانيد براي انسانگرا بودن كدام دسته از باورها بايد فدا شوند، اگر انسانگرا و اومانيست هستيد، جسارت به خرج دهيد و وظيفه تاريخي روشنفكرانه‌ي خود را به دريابيد و رد آن دسته از باورها را فرياد كنيد و به ياد آوريد كه منافع مادي سبب ساز رستگاري و ماندگاري در تاريخ نخواهد بود.   

نام نيكي گر بماند ز آدمي

به كزو ماند سراي زرنگار

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 13:8  بدست فرامرز بيگدلو