تبليغاتX
ايرانفرا

ايرانفرا

 دانشگاه زنده است، چون انديشه پاينده است و پايندگي انديشه، سراي انديشه را نيز پاينده مي‌سازد

 

 دانشگاه زنده است، چرا كه آزادي جاودان است و جاودانگي آزادي، آزادي و رهايي دانشگاه را به ارمغان مي‌آورد.

 

 دانشگاه زنده است، زيرا انسانيت پايدار است و پايداري انسانيت جايگاه زميني شدن جهان و كانوني شدن انسان، دانشگاه را پايدار مي‌سازد.

 

 دانشگاه زنده است،  به دليل آن كه خرد استوار است، و استواري خرد، هر آنچه كه با خرد پيوند دارد را استوار مي‌نمايد 

 

دانشگاه زنده است، چون دانش پوياست، و پويايي دانش، پويايي "دانش گاه" را به همراه دارد.

 

  و سرانجام دانشگاه زنده است چون ايران زنده است، و برخاستن ققنوس‌وار و چندين باره‌ي   ايران از ميان خاكستر نشان از آن دارد كه دانشگاه‌هاي ايران هم حتا اگر خاموش باشند آتشي زير خاكستر دارند.

  

----------------------------------------------------------------

 گرامي باد ياد سه آذر اهورايي، مصطفي بزرگ نيا، آذر شريعت رضوي و احمد قندچي، سه دانشجوي ميهن‌پرست كه جانشان را براي جاودانگي آزادي ايران (در برابر استبداد) و پايندگي استقلال ايران (در برابر استعمار) فدا ساختند.

 

بايستگي هوشياري جنبش دانشجويي

به هوش باشيم كه امروز خطري كه دانشگاه را تهديد مي‌كند دوري از آرمان‌هاي والاي آزادي‌خواهانه و انسانمدارانه است. امروز درد دانشگاه نه پلاكاردهاي رنگارنگ و پرچم‌هاي بزرگ و كوچك است. امروز سخن از سيطره حوزه بر دانشگاه است. امروز نرده هاي دانشگاه را برج و باروي پادگان مي‌خواهند. امروز مطالبات ايرانيان را جدا جدا و تكه تكه مي‌خواهند و مي‌دانند و مي‌دانيم سركوب گروه‌هاي كوچك چقدر آسان‌تر است. امروز سخن از آزمايشگاه شدن دانشگاه است، آزمايشي كه بارها و بارها آزمون خود را پس داده است. در پس نام هر دانشكده واژه‌اي افزوده شود و در پس نام هر درس صفتي. برخي از دروس و حتا رشته‌ها كنار گذاشته شوند و استادان مستقل بازنشسته.  امروز سخن از اسلامي‌تر شدن دانشگاه است. امروز سخن از آن است كه دانشكده‌هاي علوم انساني زير نعلين پايمال شوند، دانشكده‌هاي فني زير پوتين.

بياييد به ياد داشته باشيم ايران را براي همه ايرانيان خواستن، قويترين همبستگي در برابر سركوب است. بياييد فرياد بزنيم:

تنها راه اسلامي كردن دانشگاه بستن درهاي آن است.

 

----------------------------------------------------------------

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 13:36  بدست فرامرز بيگدلو 

 

خبر شگفت‌انگيزي بود. هرچند كه پيشترها، همسان چنين كردارهايي را بسيار ديده و شنيده بوديم. اما اينكه حتا حضور درختان سبز‍ زبان بسته‌ي بي‌جنبش را هم زياده ببينند نه در تاريخ اين سرزمين كه حتا در توتاليترترين حكومت‌ها نيز ديده نشده بود.

اصل خبر را از اين پيوند بخوانيد. اين خبر چندان عجيب و شگفت‌آور بود كه تا چندي توان واكاوي آن را نداشتم. تا اينكه هنگامي كه امروز به دامان طبيعت سبز در اين وادي پناه بردم و افتادگي در عين حال سرفرازي، بخشش در عين بي‌نيازي و شكوه در عين حال سادگي درختان را ديدم، دلم به خروش آمد و نتوانستم بيشتر آنجا بمانم و بايستگي قلمفرسايي يادداشتي اعتراضي توان ماندن را از من گرفت. در اين هنگام هر بار كه تلاش مي‌كردم توجيهي براي اين كردار نابخردانه و زننده بيابم به بن‌بست مي‌خوردم به جاي آن بارها و بارها استدلال‌هاي بسيار در رد آن به ذهنم مي‌رسيد. اقدام ناميدكننده‌اي كه خاطره تلخ انفجار تنديس‌هاي هزاران ساله بودا (بلندترين مجسمه‌هاي سنگي جهان) در استان باميان به دست تهي‌مغزان طالبان را براي من زنده ساخت. تنديس‌هايي كه بيش از آن كه كاركرد ديني-عبادي داشته باشند، يادماني براي جذب گردشگران بودند. براي آنكه زياده وقت نگيرم تنها به موردي چند كه از ديدگاه من مويد پوچي استدلال‌هايي بدان گونه براي نابودي طبيعت سبز است، اشاره مي‌كنم.

        

 

1. اساسا چنين استدلالي پاك كردن صورت مساله است. اينكه مردمي خرافاتي باشند و شما به جاي از بين بردن فرهنگ خرافه، اقدام به نابودي موضوع خرافه بنماييد جز پاك كردن صورت مساله تعبير ديگري ندارد. مطمئن باشيد همچو مردمي باز هم شي ديگري را براي دخيل بستن و آويزان شدن خواهند يافت. حال خواه درختاني جوانتر باشند خواه گوساله سامري، خواه كوه و چشمه و سنگ و آهن و ضريح و بقعه. اگر اداره اوقاف دستور قطع همه‌ي درختان جنگل‌هاي ايران را هم بدهد مطمئن باشد تا احمق باقيست خرافه هم باقيست.

 

2. نكته‌ي كه اين كنش را اندوهگنانه‌تر مي‌كند كهنسالي اين درختان است. درختاني كه سده‌ها و هزاره‌ها را زيسته‌اند و شاهدان زنده تاريخ هزاران ساله بوده‌اند، ميراثي نيستند كه برخي كوته‌انديش كه چند صباحي بيشتر در اين جهان نخواهند زيست، دستور به نابودي آنها بدهند. كساني كه شايد درازاي عمرشان يك هزارم زيست اين موجودات بي‌آزار طبيعت نباشد. اين يادگارها نه به يك نسل و دو نسل و سه نسل كه به هزاران نسل پيشين و پسين اين سرزمين متعلق هستند. يك نسل نمي‌تواند براي سرنوشت آنها تصميم بگيرد.

 

 

 

3. دليل ديگري كه ناراحتي ما را صد چندان مي‌كند بي‌بهره بودن از منابع طبيعي متناسب در سرزمين خشك ايران است كه نكوهيده بودن اين اقدام را هزاران برابر مي‌كند. اين اقدام در كشوري انجام مي‌گيرد كه حدود ۹۰ درصد آن متعلق به زيست‌اقليم‌هاي خشک است و مساحت رويشگاه‌هاي جنگلي آن كمتر از 8 درصد خاک آن است. اين كشور در زمره‌ي کشورهاي با پوشش کم جنگل قرار دارد. (بر گرفته از زيستا). در برخي كشورها از جمله كانادا كه در زمره كشورهاي سبز و پر جنگل قرار مي‌گيرند ساليانه ميليون‌ها دلار براي شناسايي آفت‌ها و چگونگي نگهداشت جنگل‌هاي طبيعي هزينه مي‌گردد. آنان كه بيشتر دارند بسيار بيش از ما قدر وفور نعمت خود را مي‌دانند. گو اينكه ما نه تنها قدر كم داشته‌ها را نمي‌دانيم بلكه ارزش دارايي‌هاي بسيارمان (از جمله منابع نفت و گاز) را هم نمي‌دانيم.  

 

4. در تمامي دين‌ها، آيين‌ها، مسلك‌هايي كه روزي در اين سرزمين هواداراني داشته‌اند، عناصر طبيعي همواره مورد پذيرش و تاكيد بوده است. از آيين مهرپرستي گرفته تا زرتشتي‌گري و اسلام و فرق مختلف عرفاني و غيره. بنابراين برخورد با طبيعت با هيچ توجيه ديني و شرعي نمي‌تواند انجام پذيرد. مگر در فرهنگ كهن اين سرزمين نيامده است "برگ درختان سبز در نظر هوشيار هر ورقش دفتري است معرفت كردگار"‌؟. چرا اين معرفت‌نامه كردگار به يك باره نماد خرافه مي‌شود؟ در اين باره نيز اين پيوند مفصل توضيح داده است. 

 

  

 

5. هر يك از اين درختان كهنسال ارزش‌هاي معنوي و مادي بسياري براي اهالي آن منطقه‌ها دارند. اگر سرو 3000 ساله هرزويل منجيل را از آن‌ها بگيريد يا سرو كهنسال حدود 4000 ساله ابرقو (ابركوه) را از اين شهر حذف كنيد ديگر چه نشان هويتي براي اين شهرها خواهد ماند و اساسا گردشگران چه نيازي خواهند داشت تا زمان و پول خود را در اين شهرها صرف كنند؟  

 

  

 

6. توجيه به غايت عجيب و مضحك ديگري كه از سوي مسئولان مبارزه با درخت بيان شده است قطع درختان و استفاده از چوب آنها در امور خيريه است كه از آن دليل‌تراشي‌هايي است كه شايد تنها مجنونان آن را باور داشته و آن را قابل پذيرش بدانند. اين توجيه بازنمود نظريه گشتالت (كليت يك پديده، مفهومي جدا از مجموع تك تك اجزاي آن پديده است) را در كتاب‌هاي روانشناسي براي من زنده كرد كه براي توضيح اين تئوري مثالي چنين را مي‌آوردند (مضمون دقيق آن در حافظه‌ام نيست ولي تقريبا چنين مفهومي داشت): اگر شما درختي معمولي را در يك پارك ببينيد آن را درخت مي‌ناميد، اما اگر آن را قطع كنيد و شاخه‌ها، برگ‌ها، ميوه‌ها، ريشه و ساقه و ... را جدا ساخته و آن گاه آنها را روي هم بگذاريد، با اين كه همه‌ي اجزاي اين دو پديده هم از نظر محتوا، هم از نظر شكل و هم از نظر كميت با هم برابرند، با اين وجود شما ديگر چيزي به عنوان درخت نخواهيد داشت.

 

7. در دنباله‌ي رد توجيه پيشين، چنين دليلي دقيقا به مانند اين است كه كسي يك جام طلايي هفت هزار ساله (با عيار طلاي 24) كه حاوي داده‌ها و اطلاعات ارزنده تاريخي و نمايانگر هنر، انديشه، فرهنگ، اجتماع و سياست دوران خود است را از زير خاك كشف كند اما چون استفاده از آن را حرام بداند آنرا به زرگري بدهد تا آن را ذوب كرده تا با فروش طلاي حاصل از آن وجوه به دست آمده را خرج امور خيريه نمايد. (كه شوربختانه موردي مشابه با اين چندي پيش رخ داده بود با اين تفاوت كه يابنده و ذوب‌كننده آنرا صرف امور خيريه نكرده بودند) يا در مثالي ديگر فرض كنيد حاكمي دستور تخريب كاخي 2000 ساله را بدهد كه تا از سنگ‌هاي آن براي ساختن معبد استفاده گردد (كه اين رويداد هم بارها و بارها در اين سرزمين اتفاق افتاده است از بناي پارسه (تخت‌جمشيد) و پاسارگاد گرفته تا آتشكده آذرگشنسب (تخت سليمان) كه اين آخري در دوره‌ي ايلخاني تخريب شد تا از سنگ و مصالح آن براي ايلخانان عمارتي ساخته شود)

يا در نمونه‌اي ديگر مي‌توان از كشتن فردي كه در نزد برخي افراد "مراد" شمرده مي‌شود، نام برد و براي توجيه اين عمل استدلال كرد كه اجزاي بدن او را به نيت خير به نيازمندان مي‌دهيم تا به اين ترتيب چند انسان ديگر را از رنج و آزردگي رها سازيم. بسياري از مثال‌هاي چنين وجود دارند كه هيچ يك نمي‌توانند توجيه‌گر كنش بي‌خردانه نخستين باشند.

 

 

8. موارد مشابه خرافات ياد شده كه بسي خطرناكتر و تاسف‌انگيزتر از مورد ياد شده است در جاي جاي اين سرزمين وجود دارد كه نه تنها صداي دلنگرانان خرافه را در نمي‌آورد كه متاسفانه روشنفكران هم سخني از طرد آنها نمي‌رانند. گويا فراموش كرده‌اند كه ساخت و پرداختن فرهنگ كار آنان است. آري در جاي جاي اين سرزمين بتكده‌هاي همروزگاري با نام امامزاده وجود دارد كه از ديد عوام هر يك به تنهايي توان همه‌ي خدايان را داراست. هم شفا مي‌دهند هم طول عمر با عزت، هم پول مي‌بخشند هم بركت، هم بيچارگان را چاره مي‌نمايد و هم ناميدان را اميدوار، هم وصال عاشقان را تسريع و هم قبولي دانشگاه را تضمين! اما حضرات از چشم تيزبينشان كه بسيار بهتر از مغزشان كار مي‌كند، براي ديدن چنين مواردي استفاده نمي‌كنند. گژانديشاني كه امامشان را در ته چاه مي‌بينند و به اين هم قانع نيست و مي‌پندارد او در همان چاه هم نامه مي‌خواند و هم احساس گرسنگي مي‌كند و ... ، يا فرد ديگري در عزاداري  ... يا ... يا ... يا.... . 

 

در پايان بايد گفت شباهت رفتاري عجيبي ميان چنين كردارهايي با .... و نيز رفتار محمود غزنوي (بت شكن) سلطان ديوخو مشاهده مي‌كنيم. پر بيراه نيست كه بگوييم چنين انديشه‌هايي كه به سادگي دستور به قتل عام درختان بي‌تقصير مي‌دهند هنوز در همان زمان غزنويان و پيش از آن سير مي‌كنند.

 

اين يادداشت را با سروده‌اي "سبزِ سبز" خانه‌ي سبز شادروان خسرو شكيبايي پايان مي‌برم. مردي كه مي‌خواست سبزانديشي، سبز زيستن، سبز رفتار كردن، سبز ماندن و سبز مردن را به ما بياموزد. يادش گرامي. اكنون با بانگ رسا فرياد مي‌زنم:

 

                       امروز بيش از هر روز ديگري سبز سبزم ...

 

امروز بيش از هر روز ديگري "سبز سبزم ..."

 

سبز سبزم ريشه دارم

من درختي استوارم

سبز سبزم ريشه دارم

در زمستان هم بهارم

شور و عشق و شادي ام را

از خدايم هديه دارم

هر چه هستم هر چه باشم

چشمه ام پاکم  زلالم

 

سبد سبد ستاره

از آسمون مي باره

تو قلب پاک گلدون

بهار خونه داره

بيا بيا دوباره

چشام به انتظاره

بارون داره مي باره

بوي تو رو مياره

 

براي دريافت آهنگ خاطره‌انگيز سروده‌ي بالا روي اين پيوند كليك راست و گزينه‌ي Save Target As را  انتخاب کنيد.  (دانلود كنيد و سپس اجرا كنيد)

 

پيوندهاي زير هم به اين جستار پرداخته‌اند:

خبر: پايگاه آگاهي‌رسانی محيط زيست ايران - زيستا

يادداشت: پايگاه آگاهي‌رسانی محيط زيست ايران - زيستا

هميشك: درختان ديرزيست ايستاده به مسلخ مي‌رونـد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 10:21  بدست فرامرز بيگدلو 

 از آنجا که هم اکنون بنا بر دلایلی نمی توانم نوشتاری را آماده کنم در این بخش فرتورهای (تصویرهایی) از آرامگاه کوروش بزرگ در پاسارگاد را که چند هفته پیش گرفته ام به نمایش می گذارم. همان گونه که در این فرتورها دیده می شود شوربختانه روند فرسایش سنگهای این بنای یادبود ماندگار با ترسانش ها و تهدیدهای بسیاری روبروست به گونه ای که بر روی برخی از سنگهای آن می توان به سادگی رویش گلها - گیاهان و گلسنگ را به چشم دید بدون آنکه نهادهای دست اندر کار با وجود سازوبرگهای بسیاری که در کنار آرامگاه فراهم کرده اند به آنها توجهی داشته باشند.
شایان یادآوری است که این فرتورها در واپسین روزهای امردادماه امسال گرفته شده است و به احتمال بسیار هم اکنون نیز هنوز این وضعیت به همان روی باقی مانده است.

 

 یادآور می شوم که اگر برای کنشهای پژوهشی و فرهنگی خود به این فرتورها و عکسها به گونه باکیفیت و با رزلوشن بالا نیاز داشتید ایمیل خود را در بخش دیدگاههای همین یادداشت بگذارید تا در زودترین هنگام برای شما فرستاده شود.

برای دیدن همه فرتورها پیوند دنباله نوشتار را پی بگیرید.     


دنباله‌ي نوشتار
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 7:45  بدست فرامرز بيگدلو 

 

یکی از بیشمار پیامدهای لجبازی سیوند

 

دریاچه بختگان: دیروز و امروز

درياچه یا دشت؟!

خود همسنجی و داوری نمایید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 10:49  بدست فرامرز بيگدلو 

گل زرد و گل زرد و گل زرد
بيا با هم بناليم از سر درد
عنان تا در كف نامردمان است
ستم با مرد خواهد كرد نامرد

"هوشنگ ابتهاج - سايه"

 

 

پي‌نوشت: بيانيه دانشجويان و دانش‌آموختگان ليبرال دانشگاه‌هاي تهــــران دربــاره‌ي ســالگرد اعتراض‌هاي دانشـجويــي 18 تـيـر را در اين پيوند بخوانيد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 9:7  بدست فرامرز بيگدلو 

دلم از مرگ بيزار است

که مرگ اهرمن‌خو آدمي‌خوار است ...

 

 

گرامي باد ياد قربانيان بيگناهاني كه خونشان آبي آسمان خليج فارس را سرخ رنگ ساخت. آنان كه كوچكترين نقشي در سياست و جنگ نداشتند اما به پاي شوم اهريمناني قرباني شدند كه براي فزون‌خواهي‌هاي خود جان سبز آدميان را گروگان انديشه‌ها و كردارهاي پليد و سياه خود ساخته بودند. سرخ رنگي آسمان درياي پارس، دادستاني خواهد بود كه اهريمنان ددخو را در پيشگاه دادگاه تاريخ به جايگاه پاسخگويي فرا خواند.

 

 

سروده‌ي زيباي شاملو را دگرگونه مي‌خوانيم:

 

"... هرگز از مرگ نهراسيده‌ام

اگرچه دستانش از ابتذال شکننده‌تر بود.

هراس ِ من ــ باري ــ همه از مردن در سرزميني‌ست

که مزد ِ گورکن

از بهاي ِ جان ِ آدمي

افزون باشد. "  

 

  

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 16:15  بدست فرامرز بيگدلو 

خرمشهر، ايران شد و ايران، خرمشهر

خرمشهر، شهر 36 ميليون نفري ايران، آزاد شد

 

 

  

خرمشهر را مردان و زناني سرزميني آزاد كردند كه همواره پاسدار زادگاه انسانيت بوده‌اند.

خرمشهر را نه "اهورا" و نه "اهريمن"؛ خرمشهر را خون بيش از 6000 "انسان" آزاد كرد كه با پيشكش جانشان، خاك ميهن‌شان را آزاد كردند.

خرمشهر را دليرمردماني آزاد كردندكه هيچگاه حاضر به از دست دادن ذره‌اي خاك و قطره‌اي آب به دشمن نشدند. 

 

 

پاسداشت حق 50 درصدي ايران در درياي مازندران، دفاع از نام خليج فارس و جزيره‌هاي سه‌گانه آن و پدافند از حريم اروندرود، پاسداشت و دفاع و پدافند از نام و ياد و خون همه‌ي شهيداني است كه در درازناي تاريخ ايران، جان خود را براي سربلندي و سرفرازي ايران‌زمين فدا ساختند. 

 

            

 

افسوس كه پس از 26 سال از آزادسازي خرمشهر نتوانستيم آنجا را به راستي "خرم" شهر سازيم.

 

آشكارا مي‌شنوم درد دل آن مادر خرمشهري را كه به خبرنگاري مي‌گفت:

"... چه بگويم خودت داري مي بيني پسرم، نمي بيني ؟ بنويس مشکلات داريم، بنويس امکانات نداريم، بنويس آب نداريم، بنويس يا بايد از آب غير قابل شرب لوله‌ها بخوريم يا هر روز آب بشکه‌اي بخريم، بنويس فاضلاب نداريم، بنويس فاضلاب و زباله‌ها را تو شط مي‌ريزند، بنويس گاز نداريم، بنويس برق نداريم، تو اين گرماي ۶۰ درجه هميشه برقمون قطع مي‌شه، بنويس بچه‌هامون همه بيکارند، بنويس بومي‌ها بيکارند و غريبه‌ها و غيربوميها اومدن خرمشهر و آبادان رفتند سرکار، بنويس خرج زندگي‌مونو، خرج تحصيل و درس و مشق دخترهامو از کجا بيارم ؟ بنويس خيلي از خانه‌ها هنوز خرابه، بنويس خرمشهر ۱۷ سال بعد از تموم شدن جنگ هنوز جنگزده است. بنويس نصف خرمشهر هنوز بازسازي نشده، بنويس بچه هامون جايي براي تفريح ندارن، خودت وضع شطو ببين، بنويس چرا اين همه تبعيض هست، چرا به خرمشهر توجه نمي کنيد، ... بنويس کسي به داد دل ما نمي‌رسه و نرسيده، بنويس خيلي ازجوونا ... بنويس ...بنويس...بنويس... "

 

     

 

تا روزي كه "خرمشهر" همانا "خرم"شهر و "آبادان" به درستي "آباد"ان نشود، و تا آن هنگام كه بازسازي آنها به انجام نرسد، عمليات آزادسازي پايان‌يافته نخواهد بود.

 

براي ديدن تصاوير ديروز و امروز خرمشهر بر روي پيوند دنباله‌ي نوشتار كليك كنيد.

 


دنباله‌ي نوشتار
+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 17:11  بدست فرامرز بيگدلو 

 

                

روز دهم ارديبهشت ماه روز "خليج فارس" (درياي پارس) نام گرفته است. اين بزرگداشت بهانه‌اي شد تا يادداشتي را كه در اين چند گاه، مي‌خواستم روي وبلاگ بگذارم، آماده كنم. هر چند نه تخصص من در "سياست" است و نه تاكنون چندان در باب "جغرافياي سياسي" و "ژئوپلتيك" مطالعات و پژوهش‌هاي ژرفي داشته‌ام. دانسته‌هايم در حد يكي دو كتاب نام آشناي درسي اين حوزه است.  از اين رو از دوستان مي‌خواهم كاستي‌ها را با ديده اغماض نگريسته و از دوستان صاحب‌نظر و انديشه‌ورز در اين حوزه نيز درخواست دارم مرا از اشتباهاتم آگاه گردانند.

 

در طول چند سال گذشته، هنگامي كه بيشتر ايرانيان، از حقوق تاريخي و مالكيت مطلق ايران بر جزيره‌هاي سه گانه سخن مي‌راندند، عموما اهميتي در اندازه‌ي پاسداشت يكپارچگي سرزميني (تماميت ارضي) و حفظ خاك را براي آن قائل بودند. اما به واقع اهميت اين جزيره‌ها بيش از آن است كه ما آنها را تنها بدان سبب مهم بدانيم.

 

 

موقعيت ژئوپلتيك و ژئواستراتژيك اين جزيره‌ها به ويژه جزيره‌ي ابوموسي اهميتي دو چندان را به بايستگي حفظ آنها افزوده است. همان گونه كه در تصوير بالا آمده است (دايره‌هاي قرمز درياي سرزميني را نشان مي‌دهد)، ابوموسي تقريبا در ميانه عرضي خليج فارس در دهنه‌ي آمد و شد به تنگه‌ي هرمز قرار گرفته است. اين جزيره به همراه درياي سرزميني خود كه بخش بزرگتري از منطقه را زير سيطره خود مي‌برد، از جايگاهي استثنايي در ميان جزيره‌هاي خليج فارس برخوردار است و در واقع كليد طلايي دروازه‌ي رفت و آمد به خليج فارس است كه به دارنده‌ي آن كليد طلايي، تواني دوچندان مي‌بخشد. يكي از دلايل بنيادين چيرگي تاريخي ايران در ميان كشورهاي منطقه (با ناديده انگاشتن حضور نيروهاي فرامنطقه‌اي) نيز همين امر بوده است. ضمن آن كه نزديكي اين جزيره به مرزهاي درياي سرزميني و نيز كرانه‌هاي خاكي امارات متحده عربي جاي هر گونه انعطاف‌پذيري و واكنش سياسي- نظامي (و در پي آن اقتصادي) را از اين كشور سلب كرده است. گذشته از اين براي ديگر كشورهاي كرانه‌اي خليج فارس، از جمله عراق، كويت، عربستان سعودي، قطر و بحرين كه جدا از عربستان سعودي براي ديگران اين معبر تنها آبراه ارتباط با جهان بيرون قلمداد مي‌گيرد، چنين موقعيت استراتژيك ابوموسي، برتري خاصي را به ايران بخشيده است تا در مواقع لزوم و در هنگام مذاكرات از موضعي قدر در جايگاه مذاكره كننده قرار گيرد.

اين موقعيت مي‌تواند در آينده و در صورت مساعد شدن فضا، موقعيت اقتصادي منطقه را به نفع ايران دگرگون سازد و جريان سرمايه به نفع كرانه‌هاي شمالي خليج فارس تغيير جهت دهد، چرا كه مطمئنا سرمايه‌گذاران حاضر نخواهند بود سرمايه‌هاي خود را در سرزميني جاي دهند كه بيشترين تهديد و ريسك را متوجه آن كند. اكنون نيز بيشترين اميد سرمايه‌گذاران خارجي حاضر در خاك امارات و بزرگترين دلگرمي آنان، به پشتيباني نظامي- سياسي نيروهاي فرامنطقه‌اي از آنجاست و شايد مهمترين دليل ادعاهاي پوچ شيخ‌نشين‌هاي امارات هم همين نكته (بي‌اعتباري نظامي – سياسي) باشد.  

                            

 

از سوي ديگر اگر بر روي مدار عرض جغرافيايي اندكي به سوي شمال حركت كنيم به دو جزيره تنب كوچك و بزرگ مي‌رسيم كه موقعيتي كمتر از ابوموسي ندارند. اين جزاير با وجود داشتن نقشي مكمل در برابر ابوموسي خود در زاويه‌ي ديگري برتري را به سود ايران رقم زده‌اند،‌ تنب بزرگ به دليل نزديكي بيشتر به تنگه هرمز موقعيت خطيرتري دارد. با اين حال ضرورت وجودي آنها بيش از آنكه معطوف به مالكيت آب‌هاي خليج فارس و تنگه‌ي هرمز باشد، متوجه آب‌هاي سرزميني و خاك ايران است. بدين سان چنانچه هر كشوري به جز ايران مالكيت اين دو جزيره را داشته باشد بيشترين خطر را متوجه ايران خواهد كرد. تداخل درياي سرزميني تنب بزرگ و كوچك با درياي سرزميني جزيره‌ي قشم و خاك اصلي بيش از آنكه كاربردي برتري‌جويانه را معطوف به آن كند، ضرورتي پيشگيرانه و تدافعي را مي‌نمايد كه از دست دادن اين دو جزيره براي منافع سياسي- نظامي و اقتصادي ايران مي‌تواند بسيار خطرناك باشد، چرا كه در آن صورت هرگونه سرمايه‌گذاري در قشم و بخش‌هايي از خاك اصلي همواره در معرض تهديد بيگانگان خواهد بود و به همين دليل هم سرمايه‌گذاران خارجي (و يا حتا بخش خصوصي داخلي) عمدتا رغبتي براي آن نشان نخواهند داد. اين نكته آنگاه بايستگي چندباره مي‌يابد كه بدانيم با توجه به فرض ناكارايي اقتصادي و اجرايي دولت‌ها و روند غالب كوچك شدنشان، دولت‌هاي آتي توان چنداني براي سرمايه‌گذاري نخواهند داشت و اين خطر وجود خواهد داشت كه آن منطقه در توسعه‌نيافتگي هميشگي باقي بماند. اين امر از جهات گوناگون مالكيت سرزميني و حاكميت ملي را نيز در آن بخش با چالش‌هاي بي‌شمار روبرو خواهد كرد. روند توسعه نيافتگي، گذشته از آنكه هيچگاه زمينه‌ي مستعدي را براي "آگاهي ملي" فراهم نخواهد كرد، بلكه سبب خواهد شد مردم بومي با مقايسه‌هاي كه در قياس با كرانه‌هاي نسبتا توسعه‌يافته جنوبي انجام خواهند داد، گرايش‌هاي جدايي‌خواهانه را تقويت نمايند.  

 

از اين رو به جرات مي‌توان گفت كوچكترين لغزش در از دست دادن اين جزيره‌ها، تهديدي به غايت جدي عليه تماميت ارضي ديگر مناطق متوجه خواهد نمود، ضمن اينكه اقتدار تاريخي ايران را هم در منطقه‌ي خليج فارس زايل خواهد كرد و  منافع بلندمدت اقتصادي را نيز از بين خواهد برد. منافع بلندمدت نظامي- سياسي- اقتصادي ايران در گرو تدبير راهبردهاي هوشمندانه در پاسداشت از اين جزيره‌ها و جلوگيري از بيش از پيش مطرح شدن خواسته‌هاي پوچ شيخ‌نشين‌هاي مدعي است.  

در اين باره سخن بسيار بود كه به همين اندازه بسنده مي‌كنم. پيشنهادهايي را هم در نظر داشتم كه در مجالي مناسب ارائه خواهم نمود.

 

به اميد پايندگي ايران آباد و آزاد

 

در اين باره بخوانيد:

با دکتر ناصر تکميل همايون، سه جزيره ايراني خليج پارس

با دکتر داوود هرميداس باوند، سه جزيره ايراني خليج پارس

با جناب آقاي خسرو سيف پيرامون سه جزيره ايراني خليج پارس

با دکتر محمد علي دادخواه، سه جزيره ايراني خليج پارس

با مهندس حسين شاه اويسي، سه جزيره ايراني خليج پارس

با مهندس کورش زعيم پيرامون سه جزيره ايراني خليج پارس

 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 1:30  بدست فرامرز بيگدلو 

 

پس از 101 سال و هفت ماه همان خواسته‌اي را داريم كه در آن هنگام، مشروطه‌خواهانمان داشتند.

با گذشت بيش از يك سده هنوز هم در نقطه آغاز دور خود مي‌گرديم.

يكصد سال پيش فرياد مي‌زديم آزادي! و اكنون هم.

با نگاهي به"نخستين انتخابات عمومي" در تاريخ اين كهن ديار، در آرزوي آن "نخستين" افسوس مي‌خوريم و آه مي‌كشيم.

 

چرا؟

 

آيا آزادي، قانون، مشروطه و پارلمان هم نماها و ظواهر مدرنيته بودند؟؟ آيا مفاهيمي برونزا بودند؟ آيا براي دستيابي به آن مي‌بايست مراحل سلوك در فرايند مدرنيته را طي مي‌كرديم؟ آيا بايد خود به آن مي‌رسيديم؟ آيا شتابنده مي‌خواستيم جايگاهي را باخترزمين پس از صدها سال بدان رسيده بود، چند روزه به دست آوريم؟  آيا بايد بومي مي‌نموديم؟ آيا ...

 

مشكل كجا بود؟؟

 

            Click for Full Size View

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 1:24  بدست فرامرز بيگدلو 

در حال و هواي انتخابات مجلس ششم و شور و هيجان انتخابات پارلماني (زمستان ۷۸) كه شايد همانند آن را سالهاي سال بود كه ايران به خود نديده بود، پلاكاردهاي بزرگ زرد و سفيد با سه خط سبز و سپيد و سرخ رنگ در خيابان‌هاي تهران به چشم مي‌خورد كه نوشته‌ي بزرگي بر روي آن نقش بسته بود: ايران براي همه‌ي ايرانيان.

شعاري بس زيبا و مفهومي بسيار ژرف. شعاري كه مي‌توانست يكي از خواست‌هاي ملت در انتخابات رياست جمهوري پيشين را جامه عمل بپوشاند. شعاري كه نويد پلوراليسم سياسي را مي‌داد، ايران را براي همه‌ي ايرانيان مي‌خواست.

 

                  

اما عملكرد نمايندگان پيروز چيز ديگري را نشان داد. آنها نه "ايران را براي همه‌ي ايرانيان" كه "ايران را براي برخي ايرانيان" خواسته بودند و گذشته از آن كه نتوانسته يا نخواسته بودند به وعده‌هاي انتخاباتي خود عمل كنند، اين شعار را نيز از مفهوم تهي كردند تا برخي ساده‌انديش دريابند كه نمي‌توانند ايران را براي همه‌ي ايرانيان خواهان باشند و تنها بهره‌ي قوميتي خود را از ايران بزرگ طلب مي‌كردند. با شكست اين نمايندگان در انتخابات پارلماني بعدي كه عمده دليل آن خلف وعده نمايندگان رفرميست و رويگرداني مردم از آنان بود، زمينه‌ي پراكندگي پشتوانه‌هاي مردمي فراهم شد و شمع اميد اصلاحات كم كم رو به خاموشي گراييد. خطاي بزرگ آنان افزون بر پيگيري نكردن طرح‌ها و لايحه‌هاي پيشنهادي و وعده داده شده، نوميد ساختن جامعه از كارآمدي جنبش‌هاي يكپارچه و همبسته بود. 

پس از آن شكست سال 82، رفرميست‌ها تلاش فراواني را انجام دادند اما هيچگاه نتوانستند به قدرت بازگردند و به شدت با بي‌اقبالي جامعه روبرو شدند. جامعه‌اي كه درد آنان را نه بهبود وضعيت سياست و اقتصاد و اجتماع، كه درد دوري از قدرت مي‌دانست. در اين ميان تنها افسوسي باقي مانده بود كه كساني براي چندصباحي بيشتر در قدرت ماندن، از انديشه و اصلي چنين وحدت‌بخش استفاده‌ي ابزاري نموده بودند.

 

          

در پي گفتاري، شايسته‌ي چنين روزهاي بودم. به دليل بهره‌گيري چندين باره‌اي كه از سخنان دكتر مصدق در اين چند يادداشت واپسين داشتم، مي‌خواستم از انديشه‌هاي بزرگ ديگري سخناني را بياورم. اما به راستي نتوانستم از ژرفاي سخنان ايشان در باب انتخابات و مجلس و اراده‌ي ملت درگذرم. خود بخوانيد و داوري كنيد:

 

"هر جا ملت است، آنجا مجلس است و مجلسي كه نمي‌خواهد مظهر تمايلات ملي باشد، نمي‌تواند پايدار بماند. در كشورهاي دموكراسي و مشروطه هيچ قانوني بالاتر از اراده ملت نيست

تنها اراده قاطبه افراد ملت، كه دولت و مجلس به وجود آنها قائم است، مي‌تواند قضاوت قطعي در اين باب بنمايد و آن كساني‌كه ادعا مي‌كنند ملت حق ندارد و نمي‌تواند در اين‌باره اظهار عقيده كند سخت در اشتباهند. زيرا تنها ملت است كه مي‌تواند راجع به سرنوشت خود و سرنوشت مملكت اظهار عقيده كند. اين تنها ملت ايران يعني به وجود آورنده‌ي قانون اساسي و مشروطيت و مجلس و دولت است كه مي‌تواند در اين باره اظهار نظر كند لا غير.

قانون‌ها، مجلس‌ها، دولت‌ها همه براي خاطر مردم به وجود آمده‌اند، نه مردم به خاطر آنها. وقتي مردم يكي از آنها را نخواستند مي‌تواند نظر خود را درباره‌ي آن ابراز كند.  در حكومت مشروطه تنها يك قدرت اصيل و لايزال موجود است و آن نيروي ملت است كه اگر به‌معناي واقعي بروز و ظهور نكند، مشروطيت و دموكراسي مفهوم حقيقي خود را از دست مي‌دهد و زمينه براي حكومت‌هاي فردي فراهم مي‌شود هر چند به ظاهر مجلسي وجود داشته و عده‌اي به نام نمايندگي در آن جمع شوند"

از مصدق و حاكميت ملت، صفحه‌هاي 517، 518، 519

 

 

پي‌نوشت: نوشتاري را در باب تعريف و حد و مرز مفهوم "مدرنيته" ديدم كه خواندن آن را پيشنهاد مي‌كنم. گرچه ممكن است اندكي جانبدارانه نگاشته شده باشد، اما به باور من منطق آن تا اندازه‌ي بسياري پذيرفتني است. منطقي كه بنا بر تعريف مدرنيته، اساسا سازگاري و آميزش مفاهيم سنتي با مفاهيم مدرن را ناممكن مي‌داند و از اين رو سنگ‌بناي بسياري از مفاهيم سياسي همچون "مردمسالاري ديني"، "روشنفكري ديني" را با چالش روبرو مي‌سازد. همچنين پايه‌هاي بنيادين و مرام بسياري از احزاب نيمه مدرن – نيمه سنتي چون سازمان‌هاي چپ اسلامي (سازمان مجاهدين خلق، سازمان سوسياليست‌هاي خداپرست، سازمان مجاهدين انقلاب و ...)، يا ليبرال مذهبي (نهضت آزادي و ملي‌مذهبي‌ها و ... ) را پرسش سترگ روبرو مي‌نمايد. روي اين پيوند كليك كنيد. چنانچه اين نوشتار را خوانديد بسيار مشتاقم تا ديدگاه شما را نيز در اين باره بدانم.  

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 4:13  بدست فرامرز بيگدلو 

روز پنجم دي روزنامه الحیات به نقل از رییس جمهور عراق، جلال طالباني، خبر از لغو معاهده الجزاير داده بود. پس از شنيدن اين خبر ناخودآگاه ياد چند رويداد برايم تداعي شد.

 

v   نخست ياد همه‌ي جانباختگان و شهيداني كه در هشت سال جنگ به واقع نابرابر، با جان خود به نبرد با گلوله‌هاي دشمني پرداختند كه مهمترين خواسته‌اش برچيده شدن همين معاهده بود.  كساني كه بيش و پيش از هر چيز انسان بودند و نخستين حق‌شان، حق حيات و زندگي كردن بود. انسان‌هايي كه به گفته‌ي كانت هر يك‌شان به تنهايي غايتي بود براي تمام دنيا. 

 

v   دوم ياد همه‌ي هزينه‌هاي مادي و معنوي كه پيش و پس از انقلاب براي توانمندسازي جنبش‌هاي آزادي‌خواه و مبارزه كرد عراق صرف شد تا حكومت راسيست و شونيست عربي صدام سرنگون گردد و در پي آن دولتي همراه و هم‌راي با ايران  به قدرت دست يازد. ياد همه‌ي هزينه‌هايي كه پس از نابودي حكومت بعثي بغداد (2003) در عراق صرف شد تا حكومت و دولتي متمايل به ايران در آنجا پا بگيرد.

 

v   سوم ياد شهريور 59  و پاره كردن اين معاهده در برابر دوربين‌هاي تلويزيون دولتي عراق و اعلان جنگ قادسيه دوم (قادسيه صدام گجستك) و آغاز يورش به خاك ايران.

  

 

بخشي از خبر را خود بخوانيد:

پس از گذشت 27 سال از زماني كه صدام حسين توافقنامه 1975 الجزاير را به صورت يكجانبه لغو كرد، مسئولا‌ن اين كشور بر آن شده‌اند تا بار ديگر اين اقدام رئيس جمهور ديكتاتور را تكرار كنند. روز گذشته خبرگزاري‌هاي داخلي، خبري را به نقل از روزنامه الحيات چاپ لندن منتشر كردند كه مطابق نوشته‌هاي مندرج در آن، جلا‌ل طالباني رئيس جمهور عراق اعلا‌م كرده كه از نظر هيئت حاكمه اين كشور توافقنامه 1975 الجزاير لغو شده تلقي مي‌شود. طالباني اين طور استدلا‌ل كرده كه از آنجايي كه اين توافقنامه قبلا‌ بين صدام و شاه ايران امضا شده (نه بين ايران و عراق) پس به همين جهت از سوي گروه‌هاي مخالف دولت سابق عراق كه اكنون خود حاكم اين كشور هستند، لغو شده دانسته مي‌شود.

دنباله‌ي اين خبر

 

اما اين پايان ماجرا نبود.  گويا خبرنگار خبرگزاری «انتخاب» گفتگويي را با جلال طالبانی رییس جمهور عراق ترتيب داده بود. طالباني اظهارات منتسب به خود، در مورد قرارداد الجزایر را تكذيب كرده و آنرا ناشي از شيطنت روزنامه‌ي الحيات دانسته است.

اما

او ادامه داده است:  من در آن گفت و گو اشاره ای به این قرارداد نکردم و گفتم، ما به برادران ایرانی خود پیشنهاد داده‌ایم که غرامت 1000 میلیارد جنگ صدام را به خاطر وضعيت جنگزده ي کشور، ببخشند. رییس جمهور عراق افزود: پس از آن، خبرنگار الحیات پرسید: «در این صورت، باید منتظر لغو قرارداد الجزایر باشیم» که من نیز گفتم، اگر لطف برادران ایرانی شامل عراقي‌ها شود، چنین خواهد بود.

نوشتار كامل اين خبر را از اين پيوند (اگر بسته بود در اين نشاني) بخوانيد.

 

 

اينك با نگاه به اين پيش‌دانسته‌ها، نكاتي مطرح مي‌شود، كه در دنباله نوشتار به چكيده‌ي آنها اشاره مي‌شود. 

 

1) بايد يادآوري كرد كه استدلال ايشان (اگر تحريف نشده باشد) اساسا غيرمنطقي و كاملا غلط و زير سوال است. مطابق با كنوانسيون‌ها و قراردادهاي گوناگون بين‌المللي و جهاني، صرف تغيير حكومت در يك كشور، هيچ پيمان‌نامه يا معاهده‌اي را تغيير نخواهد داد. اگر اينگونه بود، بسياري از معاهده‌هاي بين‌المللي هم‌اكنون از درجه اعتبار ساقط بودند. براي مثال معاهده‌هاي دولت اتحاد جماهير شوروي با ديگر كشورها، معاهده‌هاي دولتهاي آلمان‌شرقي و غربي، روماني، لهستان، چكسلاواكي، يوگسلاوي، يمن شمالي و جنوبي، زئير، آفريقاي جنوبي، پرو، شيلي، گرجستان، افغانستان و يا معاهده‌هاي دولت‌هاي پاكستان پيش از مشرف. به همين ترتيب در ايران نيز معاهده‌هاي گلستان و تركمانچاي، آخال و پاريس به دليل آن كه طرف ايراني نماينده واقعي و منتخب مردم ايران نبوده است، بنابراين نمي‌توانسته نيابتا از جانب آنان اقدام به امضاي معاهده‌ها نمايد، خودبخود منتفي مي‌شده است. همچنين در مورد چگونگي جدايي بحرين و پذيرش آن از سوي هيات حاكمه‌ي وقت ايران اشكالات قانوني فراواني وارد شده است. براي نمونه عنوان شده است كه گزارش فرستاده‌ي  دبيركل سازمان ملل چه از نظر ضوابط حقوقي و چه از نظر مقررات و سنت‌هاي بين‌المللي و چه از نظر قواعد و قوانين كه به هر حال پايه و اساس بررسي نظرات مردم به شمار مي‌رود، فاقد اعتبار است. بنابراين به اين استناد بايد قطعنامه‌ي جدايي بحرين از ايران ملغا اعلام گردد.

 

2) آقاى طالبانى در جايگاه رياست جمهوري عراق بايستي به خوبي از اين واقعيت آگاهي داشته باشد كه قرارداد ۱۹۷۵ يك پيمان‌نامه معتبر و رسمى ثبت شده در سازمان ملل است و تغيير يا جابجايي دولت‌ها و يا هر رخداد ديگرى، تاثيرى در اين قرارداد معتبر بين دو كشور يا قراردادهاي مشابه نخواهد داشت. بايسته است يادآوري گردد، مطابق با ماده ۵ عهدنامه ۱۹۷۵ ، اين معاهده كاملاً معتبر و غيرقابل تغيير شناخته شده است. اين نكته در ماده 5 عهدنامه صريحاً مورد تاكيد واقع شده است كه خط مرزى زمينى و رودخانه‌اى تصريح شده لايتغير، دائمى و قطعى است.

آقاي طالباني قطعا مطلع هستند كه حتا صدام معدوم با وجود انجام كنش ابلهانه‌ي از بين بردن يك نسخه از قرارداد ۱۹۷۵ الجزاير در آغاز جنگ عليه ايران، پس از هشت سال جنگ و ناكامي در دستيابي به روياهاي پليد و نابخردانه‌ي خود، اعتبار و رسميت اين قرارداد را تصديق نموده و در نامه‌هاى رسمى خود بر اعتبار قانونى و بين‌المللى اين قرارداد اذعان داشته است.

   

 

3) آقاي طالباني كه ساليان سال به پشتيباني مادي و معنوي دولت‌هاي ايران دلگرم بود و با پشت‌گرمي آن مبارزه‌ي خود را پيش مي‌برده است، با چه انگيزه‌اي اكنون تمامي آن حمايت‌ها و ياري‌ها را به ناگاه از ياد برده است. ايشان نبايد فراموش كند كه هنوز هم مهمترين پشتيبان ايشان و حكومتش در ميان كشورهاي همسايه، تنها و تنها ايران است. مطمئن باشيد در هنگامه نياز نه عربستان و اعراب، نه تركيه و نه سوريه به ياري او و حكومتش نخواهند شتافت. قطعا آنان يك عرب سني را به وی ترجيح خواهند داد.

 

4) صدام گجستك كه با عنوان خودخوانده‌ي "سردار قادسيه" معاهده الجزاير را پاره كرد، يك عرب نژادپرست بود كه با ادعاي ناسيوناليسم عربي و با هدف تضعيف نمودن ايران نيرومند و از بين بردن برتري قدرت منطقه‌اي آن (به عنوان تنها نيروي برتر غيرعرب منطقه‌ي خليج فارس)، توانست پشتيباني همه جانبه‌ي دولت‌هاي عرب را پشت سر خود داشته باشد. با اين حال نتوانست در برابر پايداري مردم سرزمين ايران، پشيزي را عايد خود نمايد. او چندان حقير بود كه در لحظه‌ي اعدام با وجودي كه دشمن ديگري او را اسير نموده، محاكمه و محكوم به اعدام كرده بود، باز ايرانيان را دشمن خود (و همه‌ي اعراب) مي‌دانست.

آقاي طالباني! با اين كار چه هدفي را دنبال مي‌كنيد؟ شما كه نه سامي‌نژادي و نه پرچمدار ناسيوناليسم عربي، كه اعراب با شما احساس همدردي و همدلي داشته باشند، و نه داعيه‌ي از ميان برداشتن ايران يا حتا كاستن از توان منطقه‌اي آن را داري تا رقباي منطقه‌اي ايران شما را مورد حمايت قرار دهند. شايد اين يادآوري خالي از لطف نباشد كه در جنگ قادسيه‌ي سده‌ي ششم ميلادي، نياكان شما در كنار ديگر ايرانيان و در جبهه‌ي ايران با اعراب در جنگ بودند. سالها گذشت و از بد حادثه و ناشايستگي حاكمان وقت، بخش‌هايي كه در طول تاريخ هماره بخشي از خاك ايران بودند، ضميمه خاك عثماني شد و استعمار پير نيز هنگام تجزيه امپراتوري شكست خورده‌ي عثماني، از پيوند آن بخش به ديگر برادرانش دريغ ورزيد و با كينه‌توزي و انديشه‌هاي پليد استعماري، قلمرو جغرافيايي جعلي را با تركيبي قوميتي عجيب، تحت نام عراق ايجاد كرد كه ثمره‌ي آن هم‌اينك كشمكش‌ها و جنگ‌هاي داخلي‌اي است كه پديد آمده است. در جنگ  هشت ساله‌ي (قادسيه دوم صدام‌خوانده)  خود شما و همرزمانتان در كنار ايران با دولت خونريز صدام، با يك هدف واحد در جنگ بوديد، چه شده است كه اكنون كاتوليك‌تر از پاپ شده‌ايد و درخواست لغو معاهده را داريد؟

 

5) اگر الحيات سخنان آقاي طالباني را تحريف كرده باشد، و آقاي طالباني تنها عنوان نموده باشد: "اگر لطف برادران ایرانی شامل عراقی‌ها شود، در این صورت، باید منتظر لغو قرارداد الجزایر باشیم"، آن گاه بايد بپرسيم كدام سياستمدار و دولتمرد عاقلي كه عقلاني رفتار مي‌كند، چنين "لطفي" خواهد نمود كه آقاي طالباني چنين پنداشته‌اند؟  

نقض اين گفته بسيار آسان است. "لطف يكسويه" تنها از مجانين انتظار مي‌رود. اگر اين گونه بود بسياري از كشورها از همسايگانشان درخواست "لطف‌هاي" بيشمار داشتند! براي مثال روسيه از آمريكا مي‌خواست كه "لطف" كرده و آلاسكا را به آن كشور باز ستاند. يا اسپانيا از مراكش مي‌خواست "لطف" كرده و بخش جنوبي تنگه جبل‌الطارق را به اسپانيا واگذار كند و يا ايران همين چشمداشت را از عمان داشت تا "لطف" كرده و بخش جنوبي تنگه هرمز كه بر پايه‌ي مستندات تاريخي سده‌هاي طولاني در اختيار ايرانيان بوده را به اين كشور بازگرداند. يا مصر "لطف" نمايد و از حق مالكيت كانال سوئز صرفنظر كند و يا كويت از عراق بخواهد "لطف" كرده و از حق خود در برداشت نفت از ميادين نفتي متعلق به خود در گذرد.

اساسا صرف بيان چنين گفتاري ساده‌انديشي يك سياستمدار را مي‌رساند. آقاي طالباني! اگر شما به تصميم‌هاي پيش‌بيني‌ناپذير دولت ايران چشم دوخته‌ايد، ما ايرانيان بايد به شدت شما را از اين كار برحذر  داريم. در جنگ 8 ساله اين دولت ايران نبود كه در برابر ارتش مزدور دولتي عراق ايستادگي كرد. همين مردم و همين ايرانيان بودند كه با دست خالي و با همدلي و همبستگي، ارتش مورد حمايت خارجيان عراق را در خاك آن كشور زمين‌گير كردند. بنابراين همين جا به شما و ديگر كساني كه چون شما مي‌انديشند هشدار مي‌دهيم، منافع ملي بلندمدت ما در اختيار يك دولت كه عمر كوتاه حداكثر هشت ساله دارد، قرار نگرفته است. منافع ملي ايران، منافع تك تك نسل كنوني و آتي ايرانيان است. شما نه تنها با دولت، كه با يكايك ايرانيان روبرو هستيد.  

 

6) آقاي طالباني! حافظه‌ي جمعي ملت ايران آنچنان كه شما مي‌پنداريد دچار اختلال نيست. برادران عراقي، بيش از صدها هزار نفر از هم‌ميهنان ما را به خاك خون كشيدند. آيا آن گاه كه شهروندان اين مرز و بوم، در دشت‌هاي داغ خوزستان و در گرماي آفتاب سوزان، زير آتش توپ و تانك‌هاي هموطنان عراقي شما مي‌سوختند، برادر نبودند؟ آنها همه براي اثبات استوار بودن و پايدار ماندن همين معاهده الجزاير جان خود را فدا كردند. معاهده‌اي كه شما اكنون بي‌توجه به جان‌هايي كه براي پاسداشت آن رفته و خون‌هايي كه بر پاي آن ريخته شده، از دوستان ايراني خود مي‌خواهيد آنرا لغو كنند. پس اين همه جنگ و كشتار و بي‌خانماني براي چه بود؟ آيا اين دو كشور تنها براي نفس جنگيدن با يكديگر مي‌جنگيدند؟

آيا آن ديكتاتور ديوانه كه معاهده را در تلويزيون پاره كرد، "برادران" و مردمان بي‌گناه و بي‌پناه هم‌نژاد و هم فرهنگ و همزبان شما را در سردشت بمباران شيميايي نكرد؟ آيا سردشتيان برادران شما نبودند؟ باز هم به شما و دوستان ايراني‌تان مي‌گوييم كه هرگونه خدشه بر اين معاهده، بي‌اعتنايي و بي‌احترامي به خون كساني است كه جان، عمر، زندگي و تندرستي خود را در اين جنگ خانمان‌سوز فدا كردند.  

           

7) آقاي طالباني! چنانچه تنها خواسته‌ي شما، بخشش مبلغ كلان و قابل توجه 1000 ميليارد دلاري جنگ باشد، آن نيز درخواستي مضحكانه قلمداد مي‌گردد. در شرايط عادي كنوني، اين مبلغ برابر با رقم درآمد ارزي حاصل از صادرات نفت و گاز كشور ايران در مدت حدود 16 سال آينده مي‌شود (بر پايه گزارش بانك مركزي، در سال 1385 ايران از محل صادرات نفت و گاز، درآمدي در حدود 62 ميليارد دلار را بدست آورد). افزون بر اينكه خسارت مادي وارده به ايران در طول هشت سال جنگ و همچنين هزينه فرصت‌هاي از دست رفته، رقمي بسي بيش از اين‌ها برآورد مي‌گردد. گو اينكه خسارات معنوي آن كاملا جبران‌ناپذير است. جان باختن عزيزاني كه سرمايه‌ي سازندگي اين كشور بودند، ناراحتي‌هاي مجروحان جنگي (جانبازان قطع نخاعي، شيميايي، اختلالات عصبي و ...) و ناراحتي بازماندگان و افسردگي‌ها و ... همه و همه از اثرات جنگي است كه هموطنان عراقي شما بر اين مردم تحميل نموده‌اند. هموطناني كه مسلما همه‌ي آنها هم بعثي نبودند.  

 

8) در پايان نيز بايد اين پرسش را مطرح نمود كه چرا دستگاه سياست خارجي ايران، در دوره‌هاي گوناگون، اقدام به حمايت از كساني مي‌نموده است كه به محض دست يافتن به قدرت، اقدام به بيان گفتارها و انجام كردارهايي مي‌نمايند كه برخلاف خواسته و منافع ملي پشتيبانان پيشين و حتا كنوني‌شان بوده است.

 

 

خوشبختانه در واپسين لحظه‌ها آگاه شديم، دفتر طالبانی با صدور اعلاميه‌ای اعتبار قرارداد الجزاير را تاييد کرد. اين اعلاميه که در پايگاه اينترنتي دفتر رياست جمهوری عراق منتشر شده، می‌گويد پيمان ۱۹۷۵ الجزاير همچنان اعتبار دارد و براساس قوانين و معاهده‌های بين‌المللی لغو نشده است. بنا بر اين اعلاميه، نميتوان اين قرارداد را بطور يکجانبه لغو يا پاره کرد. گرچه در ادامه آورده شده است در خصوص اين قرارداد هنوز برخی ملاحظات وجود دارد و امکان گفتگو در زمينه آن و دستيابی به توافق مشترک با دوستان ايرانی، وجود دارد.

همچنين ادعاي پيشين آقاي طالباني مبني بر پيشنهاد فراموشي و بخشش غرامت ۱۰۰۰ ميليارد دلاري جنگ از سوي ايران، هنوز پابرجاست.

براي خواندن ريز اين خبر به اين نشاني برويد (و اگر بسته بود به اين پيوند بروید)

 

 

پي‌نوشت ۱:

در اين باره، دكتر داود هرمیداس باوند، استاد تواناي روابط بين‌الملل و سخنگوي جبهه‌ي ملي ايران در همايش "ايران ورجاوند" كه در بزرگداشت شادروان دكتر پرويز ورجاوند در دانشگاه تهران برگزار شده بود، سخنراني كامل و مبسوطي را در موضوع روابط و تنش‌هاي مرزي در مرزهاي غربي ايران، زير عنوان  "بررسی لزوم رفع ابهامات مرزی ایران و عراق و پی‌گیری خسارات ناشی از تحمیل جنگ از سوی عراق" ارائه نمود كه اطلاعات آن مي‌تواند بسيار آگاهي‌رسان باشد.

چكيده‌ي نوشتاري اين سخنراني را مي‌توانيد از پايگاه آريابوم و يا روزنامه مردمسالاري بخوانيد.

براي دريافت فايل صوتي كامل اين سخنراني روي اين پيوند كليك راست نمايد و گزينه "Save Target As …"  را بزنيد.

 

 

پي‌نوشت ۲:

برای آگاهي از متن كامل معاهده مرزي ميان ايران و عراق (۱۹۷۵) به پيوند زير برويد.

http://irdiplomacy.ir/index.php?Lang=fa&Page=40&TypeId=11&ArticleId=1267&Action=ArticleBodyView

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم دی 1386ساعت 4:38  بدست فرامرز بيگدلو 

 

                

خيزش دوباره‌ي جنبش دانشجويي ايران، پس از حدود يك دهه رخوت و فترت پس از انقلاب فرهنگي، در نخستين سالهاي دهه هفتاد آغاز شد. گرچه در آن سالها هنوز گفتمان برتر، گفتمان حاكميت‌گراي مذهبي بود اما اندك اندك همراه با بازتر شدن فضاي گزينشي و از ميان رفتن تبعيض‌هاي عقيدتي براي گزينش و درونشد دانشجويان از قشرهاي گوناگون جامعه، جنبش دانشجويي از مسير انديشه‌هايي كه روشنفكري ديني ناميده مي‌شود، به جاده‌ي پي‌گيري مطالبات و خواست‌هاي جامعه بازگشت. كاركردي تاريخي كه همواره در جوامع توسعه‌نيافته و در نبود حزب‌ها و نهادهاي مدني، وظيفه‌ي سنگيني را متوجه دانشجويان مي‌كند. رخدادهاي دوم خرداد 76 و پيروزي ناباورانه‌ي اصلاح‌طلبان نقطه‌ي عطفي در تاريخ مبارزات دانشجويي پس از انقلاب قلمداد مي‌شد. بدرستي مي‌توان عامل عمده‌ي اين پيروزي را رويكرد دانشجويان به سوي اصلاحات و پشتيباني آنان از نامزد پيروز دانست. در سالهاي پس از اين رويداد، بتدريج گفتمان غالب گرايش به سوي ليبرال شدن پيدا كرد و كم كم نواهاي سكولاريسم از دانشگاه برخاست. اين تغيير روند به ويژه در سالهاي 80 به بعد و در دوره‌ي دوم حاكميت اصلاح‌طلبان، آشكارا ديده مي‌شود. تا جايي كه  در پاييز سال 81 كه تظاهرات‌هاي زنجيره‌اي دانشجويي برگزار مي‌شد، شكاف ميان حاكميت و جنبش دانشجويي به اوج خود رسيد و دانشجويان كاملا از خواست‌هاي مدرني چون ليبراليسم، سكولاريسم، حقوق بشر و ... پشتيباني مي‌كردند. در اين سال برخلاف خواست گروههاي دانشجويي حاكميت‌محور كه عمدتا برگزاركننده‌ي چنين مراسم‌هايي بودند، شعارها و خواست‌هاي طرح مي‌شد كه در تضاد با انديشه‌ي برگزاركنندگان بود.

 

        

 

اين رويدادها و همچنين رخدادهاي سال پسين (82) چنين مي‌نمود كه جنبش دانشجويي با پشت سر گذاردن گسست تاريخي شكل گرفته در دهه 60 و تا حدودي 70 به روند تكوين تاريخي خود بازگشته بود و اميد مي‌رفت همان آرمان‌ها و كاركردهايي را كه از يك جنبش دانشجويي آوانگارد و مترقي انتظار مي‌رود، به انجام و فرجام برساند.   

اما گويا دست‌نوشت برخي جريان‌ها براي جنبش‌هاي دانشجويي سرنوشت ديگري را رقم زده بود. نخست به گونه‌اي شگرف، گرايش‌هاي چپي وارد دانشگاه شدند. چپي كه ساليان سال حضورش در دانشگاه ناپديد بود به صورتي مشكوك و به ناگاه، قارچ‌گونه سر برمي‌آورد و برابر گرايش‌هاي رو به پيشرفت ليبراليستي قدعلم مي‌كند. شگفت اينجا بود كه اساسا جريان‌هاي چپي ضديت به مراتب بيشتري نسبت به ليبرال‌ها با دين و مذهب داشتند، اما حضور آنها گويا قابل تحمل‌تر به نظر مي‌رسيد. انحراف و كژي در همين جا پايان نگرفت و در كمال شگفتي گردهمايي‌هايي دانشجويان هم‌استاني كه از چندي پيش گاه و بي گاه در دانشگاه برگزار مي‌شد، صورتي سازمان‌يافته و نهادينه پيدا نمود و گروه‌هاي قوميتي در نقش كنشگران سياسي دانشجويي،  خواست‌هايي را در قالب اعتراض‌هاي اجتماعي در جنبش دانشجويي مطرح نمودند.

شوربختانه در همين جا بود كه بدنه تكه تكه شده جنبش دانشجويي، واپسين ضربات كاري كارد انحراف را در تن خود فرو مي‌ديد. جنبشي كه بايد مطالبات ملي و خواست‌هاي مدرن نمايندگي كند، پرچمدار خواست‌هايي شده كه هيچ كجاي دنيا در هيچ جنبش دانشجويي ديده نشده است. گرچه وجود گروههاي چون سوسياليست‌ها و ليبراليست‌ها در بدنه‌ي جنبش دانشجويي بدليل ماهيت خواست‌هاي آنها منطقي قابل پذيرش دارد و شايد نوعي پلوراليسم را تداعي نمايد اما اساسا خواسته‌هاي قومي-قبيله‌اي در يك جنبشي كه ظاهرا بايستي آرماني ملي را رهبري كند، كمي كودكانه و ابلهانه به چشم مي‌خورد.

 

                 

با خود بينديشيد كه تا ديروز گفته مي‌شد طيف راست و يا چپ (و يا ليبرال يا سوسياليست) جنبش دانشجويي و امروز گفته مي‌شود طيف كرد، لر، ترك، بلوچ، تركمن، گيلك، مازني، عرب، ارمني، آسوري و ... جنبش دانشجويي ايران! (البته اگر ايراني باقي بماند). تصور كنيد در خبرگزاري‌هاي رويتر، بي بي سي يا اي پي بگويند طيف باسكي جنبش دانشجويي اسپانيا! يا طيف كرسي جنبش دانشجويي فرانسه! يا شايد طيف چچني جنبش دانشجويي روسيه! چه افتضاح خنده‌اوري! اين را هم بايد در كنار همه‌ي آن ابداعات و موارد خاصي نهاد كه ما ايرانيان در اين چند ساله به جهان عرضه كرديم و سبب خنده و سرگرمي آنان را فراهم آورديم.  

جنبش دانشجويي پيش از هر چيز يك جنبش است. جنبشي با تعريف خاص خود و همان كاركردهايي كه از يك جنبش مدني انتظار مي‌رود. دقيقا همانند جنبش زنان، جنيش جوانان، جنبش كارگري و ... .  آيا مي‌توان از يك جنبش مستقل و درونزا انتظار داشت كه به جاي خواست‌هاي مدرن، متعالي و والا، خواست‌هايي را بر زبان آورد كه بازگشت به دوران سنت و ساختارهاي كهن يك جامعه‌ي سنتي را تداعي نمايد؟

جنبش دانشجويي كه اساسا مي‌بايستي در آوردگاه نبرد سنت و مدرنيته در نقش يك نيروي پيشرو، متجدد، مترقي و فرهيخته، نمايان شود و مي‌بايد خواسته‌هايي را در فهرست خود قرار دهد كه ديگر قشرها، گروهها و جنبش‌هاي اجتماعي آن را سرلوحه كار خود قرار دهند، چنان در لاك خواسته‌هاي پيشامدرن قومي قبيله‌اي فرو رفته كه پس از گذشت سي سال حركت آنرا بايد نوعي بازگشت به عقب و پسرفت تاريخي نام نهاد. پسرفتي كه نقطه‌ي بازگشت متناظر آنرا شايد در تاريخ 70 ساله دانشگاه در ايران نتوان پيدا كرد.

شگفتا كه در عصر همگرايي‌هاي منطقه‌اي و بين‌المللي، يك جنبش دانشجويي در صدد فرياد خواست‌هاي كوته‌بينانه‌ي واگرايانه‌اي برمي‌ايد كه يك ناظر بي‌طرف، متحير مي‌ماند كه اينان دانشجو هستند يا مشتي سرباز كه سالهاست انديشه‌هايشان در پشت درب‌هاي آهنين دژهاي دورافتاده، آن گونه كه فرماندهان واپس‌گرا خواسته‌اند، ساخته و پرداخته شده است. 

 براستي افسوس و صد افسوس بر جامعه‌اي كه انتلكتوئل‌هاي آن، خواست‌ها و شعارهايي را پيشه سازند كه حتا فرودستان هم از فرط كهنگي و واپس‌گرايانه بودن آن خواست‌ها و شعارها، از گفتنشان واهمه داشته باشند. 

 

 

پاينده ايران و سرفراز ايرانيان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 1:16  بدست فرامرز بيگدلو 

Terrorisme

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برگه سالنامه را بنگريد: بار ديگر يازدهم سپتامبر يا به گفته يانكي‌ها 11/9 .

شايد براي برخي اين رويداد بسيار عادي شده باشد، اما به باور من اين رويداد (كه عامل آن هر كه بود و دليل آن هر چه بود، تاثيري در واكاوي پايان ماجرا ندارد) بزرگترين تهديد براي ايالات متحده از هنگام صدور اعلاميه استقلال بوده است. بررسي تاريخ نشان مي‌دهد كه در طي اين تاريخ كم و بيش دويست و سي ساله (از 4 جولاي 1776) هيچگاه، حتا در دوران دو جنگ بزرگ جهاني، خاك آمريكا تحت تجاوز نظامي و يا حتي بمباران هواپيماها و يا موشك‌باران واقع نشده است، مگر دو بار. نخستين بار در بندر پرل هاربر در جزيره هاوايي در اقيانوس آرام كه توسط هواپيماهاي ژاپني بمباران شد (كه در اين مورد هم جزيره مذكور كيلومترها از خاك اصلي آمريكا به دور بود و در واقع بخشي جدا افتاده از سرزمين اصلي بود) كه در اين مورد هم شهروندان آمريكايي ساكن در سرزمين اصلي (به همراه آلاسكا) طعم واقعي جنگ را چندان احساس نكردند. بار دوم همان عمليات 11 سپتامبر بود.

ادامه مطلب را از پيوند "دنباله نوشتار" بخوانيد:  


دنباله‌ي نوشتار
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 3:57  بدست فرامرز بيگدلو